وبسایت رسمی مسعود فراستی
عليه بيننده ـ آفريننده
سينما يا براي مخاطب وجود دارد يا اصلاً وجود ندارد. فقط بي‌مايگان و بي‌هنران بر اين نظرند كه دو سينما داريم: سينماي هنري، سينماي تجاري. اولي براي مخاطب خاص است كه ادعاي «اِليت» بودن دارد، خود فيلمساز هم از همين جنس است، و دومي براي مخاطب عام و عموم. فيلمسازي كه تنها به مخاطب خاص مي‌انديشد، روشنفكرزدة خودشيفتة مريض‌الاحوالي است كه نه مي‌تواند سرگرم كند و نه قادر است هنر بيافريند، چراكه حداقل در اين مديوم، هنر از پس سرگرمي مي‌آيد. اين دسته از فيلمسازان با سينما، فقط خودارضايي مي‌كنند. و آن‌كه تنها به مخاطب عام نظر دارد، سرگرمي ارزان و باسمه‌اي تحويل مي‌دهد كه اغلب در پايين‌ترين حد سرگرمي است و اغلب مبتذل. مخاطب خاص در كنار ‌و جوار ‌مخاطب عام به ‌وجود مي‌آيد و معنا مي‌گيرد. نه مستقل از آن، و از هوا. مخاطب خاص در شكل درست و سالمش، مخاطب عام است. ديناميسم سينما و سرزندگي آن، و علت وجوديش، تحت تأثير قرار‌ دادن مخاطب است. به قول اينگمار برگمان «خالق فيلم با يك رسانة بياني سروكار دارد كه نه‌تنها مورد علاقة او است، بلكه ميليون‌ها نفر ديگر را نيز به خود جلب مي‌كند. ‌تا آن‌جا كه به عموم مربوط مي‌شود، آن‌ها از فيلم يك چيز مي‌خواهند: ‌من پول داده‌ام و مي‌خواهم سرگرم شوم، جذب شوم، درگير شوم، مي‌خواهم كه مشكلاتم، بستگانم و شغلم را فراموش كنم. مي‌خواهم كه از خودم بيرون برده شوم» و‌... آن‌ها حق دارند. و به قول رنه‌ كلر «زماني كه از تماشاگران دعوت مي‌كنيد تا در سالن سينما بنشينند، يكي دو ساعت از وقتشان را در اختيار شما بگذارند، آيا تصور نمي‌كنيد شرط ادب آن باشد كه به آن‌ها بينديشيم؟ تماشاگر خواننده نيست. خواننده هر وقت ميل داشت، مي‌تواند كتاب را ببندد. تماشاگر نمي‌تواند حتي براي يك لحظه از توجه خود بكاهد. يك دقيقة كسالت‌بار در طول يك نمايش به نظر نمي‌رسد خطاي فاحشي باشد، اما اگر يك ميليون نفر در حال تماشاي آن نمايش باشند، آن دقيقه، يك ميليون دقيقه بي‌حوصلگي خلق خواهد كرد. اين در ترازوي زمان وزنة سنگيني است.»

فيلم، تنها زماني بر مخاطب تأثير حسي و عاطفي مناسب مي‌گذارد كه ساختار حسي و عاطفي تصوير در تخيل و ذهن فيلمساز نقش بسته و آنچه در تصوير ظاهر مي‌شود، با تأثيري كه خود فيلمساز از زندگي گرفته، مطابقت داشته باشد.

به محض اين‌كه كادر دوربين فيلمساز بسته مي‌شود، هنر در تصوير واقعيت شكل مي‌گيرد. اما تصوير از همان لحظة كادربندي، از حد واقعيتي كه خود، تصويرگر آن است فراتر مي‌رود. واقعيت تصوير در سينما اگر بخواهد تأثير بگذارد، نيازمند تصوير واقعيت است. سينما اساساً تصوير واقعيت است، بازتوليد تكنيكي تصوير‌ و در عين حال كه تصوير واقعيت است، واقعيت تصوير نيز مي‌شود.

احساس واقعيت در سينما و توهم ناشي از آن، بنياد انرژي و ديناميسم سينما است. و جاذبة جادويي ـ و افسون ـ آن را به ‌وجود مي‌آورد.

در پرتو همين احساس است كه بازتاب واقعيت، بدل به واقعيت بازتاب مي‌شود، و تأثير واقعيت، همان واقعيت تأثير.

تصوير سينمايي، نه‌تنها در حكم آينه يا ابزار بازتاب واقعيت، بلكه به‌سان همزاد و رقيب واقعيت است كه بر واقعيت تأثيري دگرگون‌ساز دارد.

واقعيت و امر آشنا، همواره بايد نقطة عزيمت برگردان تصويري امر ناآشنا باشد. ناآشنا از آشنا برمي‌خيزد.

بازي تخيل ـ و خيال‌پردازي ـ را بايد تسليم آزمون واقعيت كرد.

واقعيت قطعاً ژرف‌تر از همة تخيلات روزانة ما است. اول بايد واقعيت را تاب آورد تا بشود به وراي آن رفت.

حتي رؤيا، به‌كل منقطع از واقعيت نيست. جوهر رؤياها برآمده از تجارب بيداري ما است؛ و از واقعيت پيرامونمان.

سينما هم رؤيا است، هم كابوس؛ رؤيا و كابوس فردي و جمعي.

اميدها، بيم‌ها و تنش‌ها و اضطراب‌هاي ما ـ و عصر ما ـ از طريق سينما راهي براي بيان مي‌يابند.

فضاي سينمايي ـ و مكان‌مندي خاص ـ كه ويژگي خاص سينما است و در اثر آن تماشاگر بدون آن‌كه با رويداد تماسي فيزيكي داشته باشد، در آن مشاركت مي‌كند و از ديدگاهي به رويداد مي‌نگرد كه در عين متعين بودن ناممكن است. فضاي سينمايي را با فضاي رؤيا قابل قياس مي‌سازد.

تماشاي فيلم، با رؤيا ديدن شباهت دارد.

تاريكي سالن سينما، به‌جا آوردن آيين تماشاي فيلم، آرامش جسمي و روحي و اين‌كه مي‌توان نشست و تماشا كرد، بي‌آن‌كه كسي تماشايمان كند، اين وضعيت يعني محدود بودن فعاليت فيزيكي، ادراك بصريمان را براي جبران فقدان تحرك به اوج مي‌رساند. انگار حضور نداري، اما شاهد دنياي ديگر هستي، چيزي بين خواب و بيداري، وهم؛ رؤياي بيداري.

برخلاف ديگر محصولات هنري كه تماشاگر براي آن‌كه محو تماشاي آن‌ها شود، در خود فرو مي‌رود، در اين‌جا فيلم است كه در تماشاگر رسوخ مي‌كند و تماشاگر با نوعي هويت‌يابي، احساس مشاركت در رويداد فيلم، هر نوع فاصلة نظاره‌گري را از دست مي‌دهد و به بطن رويداد پرتاب مي‌شود. تماشاگر هويت جمعي خود را در آن چيزي كه بر پرده مي‌گذرد، مي‌جويد. مشاركت او به علت افسوني است كه تصوير از نيروي بيانگري و القاي غيرقابل مقاومتش مي‌گيرد و از همين جا است كه تماشاگر در مسير و روند و جريان فيلم، در روند روحي ـ رواني آن ادغام مي‌شود.

اما تماشاگر منفعل نيست؛ فعال است و باهويت. زورگويي فيلمساز را نمي‌پذيرد. حقنه كردن، شعار دادن فيلمساز از عدم باور مي‌گويد و عدم باور را نمي‌شود باوراند.

منفعل فرض كردن مخاطب، ضد هنر است. تماشاگر با دل خود و مغز خود مي‌انديشد و به‌راحتي انديشه‌هاي كسي را نمي‌انديشد. تماشاگر معين است نه مفروض.

براي در نظر گرفتن و ارزش قائل شدن مخاطب، بايد او را شناخت و در اثر لحاظش كرد.

هنر، و در اين‌جا سينما، ارتباط و تعاملي است بين نهاني‌ترين خود هنرمند با نهاني‌ترين خود مخاطب. اين هم طنيني‌ با عميق‌ترين حسي است كه ما از خودمان داريم.

ارتباط بلافصل، شرط اولية هستي سينما ـ و تئاتر ‌ـ است. ادبيات، شعر، نقاشي مي‌توانند منتظر بمانند تا ارتباط ميان اثر هنري و مخاطب برقرار شود، اما سينما ـ و تئاتر ـ از اين امتياز بي‌بهره است. اين مهم‌ترين مسئله براي خالق فيلم است و نيز دشوارترين مسئله. بي‌اعتنايي به آن، حتي «سبك» را تحت‌الشعاع قرار داده، به‌هم مي‌ريزد. اين، يك بحث اخلاقي نيست، در اساس بحث زيبايي‌شناختي است.

واكنش زيبايي‌شناختي، واكنش اخلاقي به بار مي‌آورد، اما لذت ‌زيبايي‌شناختي، خدمت اخلاقي است كه هنر به جا مي‌آورد.

هر قصه‌اي روي پردة سينما، ما را از خود چنان غافل مي‌كند كه هيچ هنر و رسانة ديگري توان رقابتش را ندارد. واقعيت دروغين با چنان نزديكي و همانندي حاضر مي‌شود كه تماشاگر از ديدن آن حيرت‌زده، در خلسه‌اي رؤياگون فرو مي‌رود. اين سرچشمه و مبناي مشاركت‌ حسي و عاطفي ما است.

مشاركت تماشاگر در تجربيات شخصيت‌هاي خاص در گرفتاري‌ها و مخمصه‌هاي به‌خصوص، به دل‌نگراني او مي‌انجامد. تماشاگر مي‌خواهد با حدت تمام در وقايع شركت جويد و تمامي عواطف و هيجان‌هاي مربوط به آن‌ها را احساس مي‌كند، بي‌آن‌كه از خطرها آسيب بيند.

تماشاگر براي به دست آوردن و افزودن تجارب زندگي، چه خوشايند چه ناخوشايند، به سينما مي‌رود. با سينما تجربه مي‌كند.

در واقع، تماشاگر با رفتن به سالن تاريك سينما و خريد يك بليت، جاي خالي تجربه‌هاي خود را پر و واقعيت و جهان را شكار مي‌كند و اگر باز به سينما مي‌رود، براي دوباره و دوباره تجربه كردن همين نيروي قوي و عاطفي همراه با ترس و لذت است.

ما آدم‌ها و اشياي روي پرده را در چشم‌اندازهاي خيالين تجربه مي‌كنيم. انگار كه آدم‌هاي واقعي را تجربه مي‌كنيم؛ آدم‌هاي منحصر به فرد.

آدم‌ها، آدم‌ها را روي پرده تماشا مي‌كنند، با آن‌ها همدلي مي‌كنند.

بي‌شك هر تماشاگر، آدم منحصر به فردي است كه تنها و تنها به شيوة خاص خودش به فيلم واكنش نشان مي‌دهد و نه به شيوة ديگري، اما فرهنگ به معناي وسيع كلمه، حوزة تفاهم و توافق همگاني مي‌آفريند.

در سينما، تماشاگر با حفظ هويت فرديش به هويت جمعي نيز مي‌رسد و واكنش‌هاي جمعيش غالب بر واكنش فردي نيز مي‌شود. رابطة همدلي تماشاگر با آدم‌هاي روي پرده، شبيه همدردي ما با دوستانمان در زندگي واقعي است، اما با يك تفاوت، تجربة غمگين و شاد شدن، نوعي بي‌طرفي در هنر است؛ رها از پيامدهاي رنج‌بار آن. اما اين بي‌طرفي، مشتاقانه‌تر است و حتي شديدتر.

تماشاگر سينما پس از ترك سالن نمايش، جهان پيرامون را با نگاه ديگري مي‌نگرد. او است كه به تماشا رفته و سينما را كشف كرده. به آن ارزش مي‌بخشد. او است كه سينما را معنا مي‌كند و اين اصلاً عجيب نيست كه تماشاگر در فيلم نكته‌اي يا معنايي كشف كند كه فيلمساز از آن فارغ بوده يا حتي ناآگاه. اما اين كشف نه به معناي آفرينندگي است و نه حتي به معناي مشاركت در آفرينش.

اثر هنري موجودي است مستقل و جاندار، كه فرآيند خلقش تمام شده؛ ارگانيسمي است‌ و ساختاري بسته و كامل. به دليل همين كامل شدن است كه مي‌تواند باز شود توسط مخاطب؛ تفسير شود و معناهاي ديگر بيابد. اثر «بازِ باز»، با تمام ادا و اطوارهاي فيلمسازش و دموكرات‌منشي قلابي خلق‌نشده باقي مي‌ماند. خلق با تعيّن است و بسته. اثر باز، نيمه‌تمام است؛ با اميد ـ واهي ـ به تمام كردنش توسط مخاطب.

اثر نيمه‌تمام ابتر است و بي‌اثر و اثر بي‌اثر، مخاطب جدي و فعال ندارد كه بتواند احياناً تمامش كند. اصلاً مخاطب وقتي از اثر مي‌تواند فراتر برود كه اثر كامل باشد و با او كار بنياني كند. اشتياق و شور مخاطب تنها پس از اين است كه شكل‌گرفته گسترش مي‌يابد و اثر را به تجربيات زندگيش مي‌افزايد و زيستي ديگر مي‌كند. از همين رو است كه به هنر، نياز دارد؛ نيازي براي زيستن و تحمل كردن جهان.
هفته نامه سینما، پاییز 87

5 دیدگاه

۹۱/۱۱/۱۱

مسعود
۹۲/۲/۲۶ - ۱۹:۳۲
310
پاسخ
انصافن مقالهاتون فرم درستی داره!خیلی قابله فهم و درک است
رویا از قم
۹۳/۱۱/۲ - ۱۷:۱۵
13
پاسخ
با تشکر از استاد.
آنیسا
۹۴/۳/۱۴ - ۱۴:۲۹
10
پاسخ
اگر جناب فراستی تحلیلی از این ارایه دهند که چه نیرویی توانست نیکی کریمی را با آن نگاه خیره و بازی مسخره اش چند دهه در سینمای این مملکت یدک بکشد، خیلی خواندنی خواهد بود. مطمئنا چیزی فراتر از نارسی سیزم و ارایه ی بازی آشنا بوده. مرسی.
محسن
۹۴/۳/۱۵ - ۱۴:۲۱
00
پاسخ
باسلام
وتشکر از به اشتراک گذاشتن دانشتون.
استفاده کردم ..
داوود
۹۴/۱۰/۷ - ۰۵:۳۳
21
پاسخ
به عنوان نقدی از یک مخاطب بپزیرید ... نقدی به این مقاله
غیر از آن پیش در آمد نسبتا خوب. در ادامه تعدادی تک جمله میبینیم ! که آدم وقتی ذهنش را به آنها میسپارد میفهمد که هیچ ارتباط کاملی بینشان برقرار نیست. شبیه جمله هایی هستند که آدم گوشه دفترچه اش مینویسد! که چه؟؟! یعنی آقای فراستی بزرگوار، دوبار این متن را خواندم و هیچ شیرازه ای جز تکرار آن تیتر تکه شده در آن نیافتم!
بعید بود! دوستی ، بنده را دعوت به خواندن نوشته های شما کرد. نقدهایتان را خواندم. بی ساختارند. مفاهیم پراکنده و تکه تکه شده که گویی به زحمت به هم چسبیده اند! مقالۀ "علیه نماد سازی و معناگرایی" بهتر بود. یعنی لااقل سررشته ای داشت، مقدمه و میانه و موخره! منتقدی مثل شما باید اینطور چیزها را در مقاله هایش لحاظ کند. باید قطعی است، نه نسبی! این را از آن جهت میگویم که حدس میزنم آدم قطعیت گرایی باشید. "خط کش دارید"
ولی با شما موافقم که سینما سرگرمی است. هنر سرگرم کردن. فیلمی از تارانتینو دیدم، "The Hateful Eight" سرگرم کننده بود. بسیار سرگرم کننده. سینما که نبودم اما تکان هم نمیتوانستم بخورم! اما وقتی تمام شد، احساس کردم، چیزی نفهمیده ام. چیزی گم شد، شاید شگرد کارگردان است. ولی خوشایند نیست. فیلم دارای پایان باز و این مسخره بازی ها نبود. گویا چیزی گم کردم. درون کاراکترها، و خون. ببینید فیلم را، لذت خواهید برد. لذتی ناخوشایند.
سوالی از شما دارم، بنظرتان سلیقه در سرگرمی جایش کجاست؟ اصلا تاثیری دارد؟
با تشکر از صبر و حوصله شما.
یا علی
All Rights Reserved by MassoudFarassati.com 2012

© Deyhim

info@massoudfarassati.com