وبسایت رسمی مسعود فراستی
بی حسی مزمن عشق (هانکه - 2012)

عشق هانکه، فیلم کسالت‌بار روشنفکرانه‌ی دروغینی است نه درباره‌ی عشق، نه درباره‌ی پیری؛ شاید درباره‌ی مرگ یا کشتن.

 

«دلیلی برای ادامه زندگی نیست. می‌دونم که زندگی فقط بدتر می‌شه. نمی‌خوام ادامه بدم». این مهم‌ترین جمله‌ی فیلم است از زبان شخصیت اصلی زن فیلم رو به مردش. و شوهر ـ و فیلمسازـ که در دفاع از دلیل زندگی ـ عشق ـ حرفی برای گفتن و قانع‌کردن زن ـ و ما ـ ندارد، تسلیم شده و رضایت به کشتن او می‌دهد. آیا با این نگاه پسیمیستی به زندگی راهی جز این هست؟ آیا می‌توان با بی‌اعتمادی به عشق، فیلمی درباره‌ی عشق ساخت؟

 

میزانسن صحنه‌ی کشتن را که مهم‌ترین صحنه‌ی فیلم است به یاد بیاوریم؛ دوربین ایستا پیرزنی نحیف و دم مرگ را بر بسترش می‌نماید. شوهر لبه‌ی تخت نشسته و چهره نیمرخ بی‌حسش نمایان است. نما، مدیوم لانگ شات است. مرد پس از پایان قصه‌ای بچگانه، یواشکی بالشی را از کنار زن برمی‌دارد و به سرعت روی سر زن نیمه‌هشیارش گذاشته و با سرودست آن را فشار می‌دهد تا زن پس از تقلایی تسلیم مرگ شود. مرد، آرام نگاهی به پنجره اتاق می‌اندازد و نگاهی به زن. نگاهی که نه حسی از عشق در آن است، نه حسی از اندوه و درد؛ نه حسی از «به آرامش‌رساندن» و نه خداحافظی. و صحنه کات می‌شود.

 

چرا نگاه مرد به زن بعد از کشتن همچنان در همان اندازه نماست و فیلمساز کلوزآپی از او نمی‌دهد؟ نمای درشت از مرد در این لحظه همه‌چیز را لو نمی‌داد؟ بی‌حسی مزمن شخصیت ـ و فیلم ـ را که گریبانگیر کل اثر است.

 

اما عنوان فیلم، پوستر و خلاصه قصه‌اش باید تماشاگر را فریب دهد و بپندارد فیلمی درباره‌ی عشق دیده و با همان پیشداوری به راحتی همه‌چیز را ـ سیلی‌زدن مرد در هنگام غذا‌دادن به زن، و کشتن او ـ توجیه کرده و آن را محبت فرض کند. محبت و عشقی که نیست. گویا فیلمساز می‌داند فیلمش الکن و بی‌حس است و ممکن است ما شخصیت مردش را پس بزنیم. از همین رو به سبک سریال‌های بد تلویزیونی ناچار است جمله‌ای شعاری ـ و احمقانه ـ در دهان همسایه بگذارد: «من و زنم خیلی تحت تأثیر کارهای شما قرار گرفتیم و در مقابل شما سر تعظیم فرود می‌آوریم». اگر شخصیت مرد توانسته بود چنین تأثیری بر ما بگذارد، این جمله بی‌معنا می‌شد. اما حالا شاید کارکردی داشته باشد. چراکه فیلم ناتوان در این اثرگذاری است. چیزی که ما از مرد فیلم ـ ژژر ـ می‌بینیم یک رفع تکلیف از روی ناچاری و یک رسیدگی بی‌حس است و مکانیکی.

 

نگاهی بیندازیم به سکانس آغازین که منطقا سکانس پایانی است. فیلم با سکوت و فید سیاه آغاز می‌شود و ناگهان صدای وحشتناک شکستن در خانه توسط گروه آتش‌نشانی و بازکردن چپ درها و بوی بد و بازکردن پنجره و بالاخره جسد پیرزن با لباس شیک مهمانی آرمیده در تخت ـ تابوت ـ و تکه‌های گل که او را احاطه کرده. و عنوان فیلم Amour. ظاهرا این سکانس تمهیدی روایی است برای شروع از زمان حال به گذشته و ایجاد مثلا «فضایی وهمناک» به فیلم. این سکانس از نگاه کیست؟

 

گروه آتش‌نشانی فیلم را روایت می‌کند؟ یا همسایه‌ها یا...؟ این سکانس بی‌منطق باید ته گنگ فیلم را توضیح دهد. ته فیلم، مرد بعد از کشتن از خانه خارج می‌شود، گل می‌خرد و آن را تکه‌تکه کرده و در سینک آشپزخانه می‌ریزد. برای زن لباس انتخاب می‌کند. روی کاناپه دراز می‌کشد. ناگهان سروصدایی در آشپزخانه می‌شنود و زن را صحیح و سالم در حال ظرفشویی می‌بیند. لباس می‌پوشد و با زن از خانه خارج می‌شود و تمام.

این صحنه که برخلاف همه‌ی فیلم،  غیررئال است. چه می‌گوید؟ آن را باید با صحنه آغازین توضیح داد؟ فیلم، پازل است؟ و به این پرداخت می‌گویند یعنی مالیسم؟

بعد از سکانس آغازین و تیتراژ، فیلم با سالن کنسرتی آغاز می‌شود و مکث زیاد دوربین روی جمعیت. و نوار پیانویی آرام بدون دیدن من و نوازنده. مینی‌مال؟ کات به صحنه بد در مدیوم لانگ. خداحافظی زوج پیر کات به اتوبوس و دوربین بی‌حرکت در نمایی لانگ و تکرار همان موسیقی. سرانجام ورود زن و شوهر پیر بخانه. در خانه شکسته. چرا؟

تا به آخر هم نمی‌فهمیم. شاید باید صحنه قبل از تیتراژ را تداعی کند؟ فیلمساز با ما شوخی می‌کند؟ با زمان واقعی طرفیم یا زمان سوررئال یا مینی‌مال؟ وارد خانه می‌شویم و دوربین کنار در برای مدتی طولانی زمین‌گیر می‌شود و خانه و در و دیوارها را در لانگ‌شات می‌گیرد؟ سه‌چهارم کادر را در و دیوارها اشغال می‌کنند. چرا؟ اهمیت این در و دیوارها و اشیا در چیست؟ نمی‌فهمیم. و دیالوگ‌های بی‌معنا درباره‌ی در شکسته و تعمیر آن و سرقت ادامه می‌یابد

 

 

باز تا آخر اهمیت این درِ شکسته و دیالوگ‌ها در پرده ابهام می‌ماند. کسی در کادر نیست و دوربین همان‌جا خشک شده. چرا نزدیک نمی‌شود؟ تمام فیلم این مشکل دوربین بی‌تحرک را دارد و نماهای لانگ‌شات و مدیوم لانگ فاقد حس و انرژی، که جز کسالت و درگیرنشدن با سوژه کارکردی ندارد. تا سکته‌ زن و چند نمای مدیوم از آن دو و دوربین روی دست بی‌معنا ـ خارج از لحن فیلم ـ از راهرو تا آشپزخانه. این نماها بی جهت ماکسیمال‌اند با جزئیات اضافی. تا ورود شخصیت بی‌وجه و اضافی دختر و جمله‌ی «من از بچگی به عشق‌بازی‌های شما گوش می‌دادم». حتما باید با این جمله قانع شویم که این دو بالاخره اگر نه اکنون، ‌در گذشته عاشق هم بوده‌اند. اما نه در حال، نه در گذشته چیزی، نشانه‌ای از این عشق نمی‌بینیم؛ حال آن‌که لحظه‌های بسیاری در فیلم وجود دارد که می‌شد لحظات کشش این زوج را و رابطه عاشقانه‌شان را به نرمی نشان داد، که نیست.

 

مثلا لحظاتی که مرد، زن را بلند می‌کند ـ از تخت یا زمین یا...ـ و روی صندلی چرخدار می‌گذارد، اما نه نگاهی عاشقانه‌ای داریم، نه حرکت دستی، لمسی و بوسه‌ای. فقط رفع تکلیف داریم. گویی پرستاری آمده و بی‌هیچ حسی و عاطفه‌ای از زن نگهداری می‌کند، نه تیمارداری عاشقی از معشوقی. گاهی حتی عصبانیت و خشونت داریم به جای پرستاری. صحنه‌ای که زن از‌تخت‌افتاده را به یاد بیاورید. مرد وارد اتاق می‌شود و اعتراضی می‌کند که چرا افتاده و لامپ چراغ را شکسته؟ یا صحنه بدتر جایی که مرد بعد از وخیم‌ترشدن حال زن به او آب می‌دهد و بعد از مقاومت زن، عصبانی شده، به او سیلی می‌زند. این یعنی عشق؟

 

عشق دروغین مرد در صحنه‌ی کابوس او دیگر کاملا لو می‌رود. مرد در حال مسواک‌زدن صدای زنگ در را می‌شنود. در را باز می‌کند. به راهرو می‌رود. کسی آنجا نیست. آب توی راهرو ریخته و پای مرد در آب فرو می‌رود و دست پیرزنی جلوی دهان او را محکم می‌گیرد و مرد با فریادی ترسناک از خواب برمی‌خیزد. این عشق است یا نفرت؟ ناخودآگاه مرد چنین تصویر هولناکی از زن دارد». این کابوس تمام فیلم را زیر سؤال نمی‌برد؟ بگذریم که پرداخت صحنه در ابتدا به‌گونه‌ای است که می‌پنداریم daydream مرد است و بعد می‌فهمیم کابوس اوست. این هم مشکل دکوپاژ و تدوین است، یا مشکل مدرنیسم ادایی.

 

تنها دو بار مرد دست زن را نوازش می‌کند اما آن هم بی‌حس و مکانیکی. یک‌بار هم از لحظه‌ای شاد حرف می‌زند که روی پل آوینیون پاریس رقصیده‌اند و زن با لکنت به سختی تکرار  می‌کند: آوینیون، رقص. حالت زن و تته‌پته‌کردنش، چنان رقت‌انگیز است که به جای تحسین عشق و شادیف بن‌بست رابطه را می‌نماید و پیروزی بیماری و پیری را بر زندگی و شادمانی.

 

بار دوم نیز که مرد دست زن را نوازش می‌کند ـ باز فاقد عاطفه ـ قبل از کشتن اوست. پس عشق کجاست؟ یا کجا بوده؟ و آیا بوده؟ صحنه ورق‌زدن آلبوم خانوادگی نیز مبری از عشق است. مرد کمی دلخور که میز غذا راترک کرده و زن بی‌حس آلبوم را ورق می‌زند و نگاهی سطحی و بی‌مکث روی عکس‌ها می‌اندازد و می‌گوید: چه زندگی درازی.

 

و اما کبوتر: دوبار کبوتر وارد خانه می‌شود. بار اول مرد پنجره را باز می‌کند که او برود. بار دوم بعد از کشتن زن، کبوتر را با پتو به دام می‌اندازد و او را بغل کرده و از روی پتو نوازش می‌کند ـ کاری که هرگز با زنش نکرده ـ اما این نوازش هم بیشتر شبیه کشتن است. کبوتر آن زیر خفه نمی‌شود؟ و در نامه می‌نویسد که او را آزاد کرده؛ یعنی کشته؟ نامه‌نویسی پایانی برای کیست؟

 

موسیقی نیز که می‌توانست کمک کند، کارکردی ندارد. حتی باور نمی‌کیم این زوج موزیسین بوده‌اند. کتاب‌ها هم که دکورند. همه خانه و اشیا دکورند و چیزی جان نگرفته و تاکیدهای لانگ‌شات‌ها ـ بر در و دیوار و اشیا بی‌اثر است و کسل‌کننده.

 

نه خانه مهم است نه اشیا. وقتی آنها مهم می‌شوند که خاطراتی دیدنی و  حس‌کردنی از آنها باشد، که نیست. پس تمام نماهای طولانی لانگ‌شات در فیلم بی‌معنا می‌شود و متفاوت نمایی سطحی.

 

لحن فیلم، رئالیستی است اما در جاهایی لحن تغییر می‌کند. کابوس مرد یا صحنه‌ی ماقبل آخر به کل سوررئال است اما سوررئالی گنگ و عقیم. مرد بعد از کشتن زن و چسب‌زدن درها، و تکه‌تکه‌کردن گل‌ها، دراز می‌کشد و بلند می‌شود و با زن از خانه خارج می‌شود. مرد خودکشی کرده؟ جسد کجاست؟ چرا نمی‌بینیم. مینی‌مال! یا خدا.

 

از صحنه آخر و ورود دختر و لانگ‌شات‌ها از در و دیوار و اشیا و خانه بگذریم، که نچسب و بی‌معناست و ادای خود را درآوردن. تمهیدی از سر ناتوانی و تقلیدی از فرم معیوب فیلم.

 

فضای مرده با نماهای متعدد و مکث زیاد روی تابلوهای امپرسیونیستی از طبیعت نیز بی‌رابطه است. و از اثر خارج می‌ایستد. معلوم نیست این نماها ـ که تابلوهای روی دیوارهایند ـ از نگاه کیست؟

 

مرد را در لانگ‌شات از لای در می‌بینیم که دارد روزنامه می‌خواند. معنی این تابلوها چیست؟ امپرسیونیسم، زیبایی است؟ گویا فیلم سرد است و آرام و محزون و رئالیست! به نظرم فیلم نه سرد است نه گرم نه محزون. لحن ندارد. برای پرهیز از برانگیختن احساسات و عواطف به دام بی‌حسی و بی‌رنگی می‌رسد. فیلمساز روشنفکر ما عشق نمی فهمد و برای فرار از ملودرام، ضدحس ـ ضدهنر ـ می‌شود. عشق را با شاهکار آخر برگمان -سارا باند-  مقایسه کنید ، فرق بدل و اصل آشکار می شود. در هنر ـ و سینما ـ فکر از پس حس می‌آید و عقل از پس دل، نه از پیش آن.

 

همشهری 24، شماره 12، فروردین 92

38 دیدگاه

۹۲/۱/۲۴

مسعود صدروللهی
۹۲/۱/۲۶ - ۱۹:۴۵
315
پاسخ
عالی بود!!اتفاقن همین چند وقت پیش میخواستم بگم که راجبه این فیلم اگه نقدی دارین پست کنید که شما زودتر این کارو کردن،خیلی ممنون...این فیلم یعنی چندش آور کاردانه عشق!!!
مهراد
۹۲/۱/۲۷ - ۱۶:۵۲
212
پاسخ
درود بر شما ، لطفا فعالیت خود را بیشتر کنید و نقدهای بیشتری (بخصوص در مورد آثار خارجی و مهم) از جناب فراستی بگذارید
رضا
۹۲/۱/۲۷ - ۱۷:۲۸
525
پاسخ
ای کاش این نقد رو به خارجی ترجمه کنید تا در میان به به و چه چه هایی که از این فیلم می شود در سایت های معتبر قرار دهیم تا شاید کمی بیشتر درموردش فکر کنند
آرش
۹۳/۶/۳۰ - ۰۲:۱۴
11

کایه دو سینما به فیلم نمره ی بی ارزش داده. رجوع کنید به نقد استفان دلرم.

پویا
۹۲/۱/۳۱ - ۰۵:۰۰
711
پاسخ
خیلی جالبه که همه توی این فیلم عشق دیدن و از فیلم خوششون اومده انگار به زور این احساس رو به خودشون تلقین کردن و همشون بازی کارگردانو خوردن و جوگیر شدن خوشحالم که بالاخره آقای فراستی دست این فیلمسازو رو کردن و خیلی منتظر بودم که این فیلمو نقد کنن. به دوستان توصیه میکنم که نقد کامیار محسنین در مجله فیلم نگار بهمن ماه رو هم بخونن.
ایمان
۹۲/۱/۳۱ - ۱۷:۵۵
49
پاسخ
نظرات خارجی ها روی این فیلم دیوانه کننده است!Rotten Tomatoes 93% داده!!کلی جایزه هم گرفته!!البته من از نقد بالای استاد فراستی نتیجه نمیگیرم نظر استاد اینه که فیلم بده...بلکه فیلم فقط "خوب" نیست.و البته اصلن شایسته این همه تعریف نبوده!و البته یک سوال هم از استاد دارم...چرا این همه فیلم هست که خوب نیست..ولی همه ستایشش میکنند؟این فیلم بطور خاص سیاسی هم نیست و من درک نمیکنم چرا انقدر ستوده میشه؟!
سید سجاد
۹۲/۲/۱ - ۱۱:۴۹
63
پاسخ
سلام. من فیلم عشق را ندیدیم و با شرح کمی از این فیلم-ان ماجرای خفه کردن زن- یاد داستانِ بی خود و مزخرف بوفِ کور صادق هدایت افتادم که با خونسردی تمام معشوقش را-اگر بتوان گفت معشوق- با چاقویی تکه تکه می کند. این آقای هانکه ، صادق هدایتی است از برای خودش!
شاهین
۹۲/۲/۲۲ - ۱۷:۴۳
010

دوست خوبم از آثار صادق هدایت بزرگانی چون دیوید لینچ و خیلی کارگردان های دیگر الهام گرفته اند ، شما بهتر بود اول این فیلم را می دیدید بعد نظر میگذاشتید! در بوف کور، مرد با همسرش اصلا رابطه چندانی نداشتند و ظاهرا از سوی او طرد شده بود! بنظرم شما نه این فیلم را دیده اید و نه حتی کتاب هدایت را خوانده اید.

سید سجاد
۹۲/۳/۸ - ۲۱:۲۰
22

سلام. دوست من .من وجه مازوخیستی و سادیستی شو گفتم.

فرزاد ف
۹۲/۴/۷ - ۱۸:۳۹
63

صادق شدیدن دچار مالیخولیا بود!
این بیماریش در آثارش هم دیده میشه!
برای اونایی که از صادق الگو میگیرن متاسفم...

اتوسا
۹۲/۴/۹ - ۱۰:۴۹
19

هدایت درمواجهه با این روزگار بیمار و ادم های بیمارتر به قول این دوست محترم مالیخولیایی به نظر میرسید ویادمان باشد در دنیایی که همه بیمارند انسانهای سالم مریض به نظر می ایند .اگر درک کنیم....

مجید
۹۲/۲/۵ - ۰۹:۵۵
19
پاسخ
ممنون از نقد . فقط برام سواله که شاید عشقی که هانکه منظورش بوده همون عشق واقعیه. اما تو این محیط افسرده یه جور تلنگر محکم باشه .

بهتر بگم یعنی خود هانکه داره میپرسه ( آیا این عشقه ؟ )
آرشیا
۹۲/۲/۸ - ۱۱:۱۰
216
پاسخ
مسعود جان من با نظر این دوستمون رضا موافقم . کاری نداره خیلی راحت میتوانی نقدت را ترجمه کنی و به فرنگ بفرستی. فکر کنم هانکه با شنیدن این نقد پودر بشه. به شدت نقد خوبی بود.
آرشیا
۹۲/۲/۸ - ۱۱:۱۸
020
پاسخ
بسیار بسیار ممنون. منتظر نقد فیلم لینکلن که مخالفشی . شدیدا منتظرم مسعود جان.
امیر
۹۲/۲/۱۲ - ۱۱:۱۲
95
پاسخ
به نظرم اصلا خوب نبود،خیلی نقد سطحی و دم دستی بود اصلا نقد نیست بزرگوار بیشتر محاکمه و حکم صادر کردن،از شما بعید این طوری نقد کردن هنر رو محاکمه نمیکنن "رییس"!
hesam
۹۲/۴/۱۸ - ۱۵:۰۲
33

دوست عزیز همین اصطلاح دم دستی رو هم از استاد یاد گرفتی اونوقت خوده خورده پات میای درباره استاد و نقدش نظر میدی ؟؟ در ضمن رئیس مسعود کیمیاییه نه استاد فراستی آقای سینما دوست .

اناهیتل
۹۲/۲/۱۹ - ۲۱:۳۴
313
پاسخ
دست مریزاد جناب فراستی .امیدوارم کمی باندیشیم که چه قدر در پس یک ظاهر مرعوب کننده حرفی برای گفتن وجود دارد وقضاوت هایمان را ارزش ببخشیم
دانش
۹۲/۲/۲۵ - ۲۳:۰۵
11

انا جان واقعا ای کاش اینقدر سطحی قضاوت نمیکردیم درست میگی درود براقای فراستی

عارف
۹۲/۲/۲۰ - ۱۶:۴۹
64
پاسخ
این که مرد سیلی میزند از عشق است.کتاب ها دکور نیستند.دیالوگهی روشنفکرانه دو شخصیت بودن این کتاب ها را لازم میداند.شما داستان را تعریف میکنید ان وسط هم حرفهایی پپیدا میکنید و ان را تناقض میدانید.درصورتی که همه این ها پیچیدگیست.شما فیلم های سطحی ضدرروشنفکری را بیشتر دوست دارید.مثل من مادر هستم.اما لابد فیلم پنهان که ضد شبه روشنفکرهاست از همین هانکه را هم دوست ندارید
حاجیان
۹۲/۳/۱۷ - ۲۰:۱۷
44

خدا از این عشق ها نصیب شما کند انشاءا..!!

آرشیا
۹۲/۲/۲۵ - ۲۳:۱۷
17
پاسخ
چه سخت ارتباط با تو مسعود ؟!
نگار
۹۲/۳/۱۰ - ۰۲:۲۹
18
پاسخ
بیشتر نظرات شخصی شماست تا یک نقد سینمایی.با این حال درود بر قلمتان
حاجیان
۹۲/۳/۱۵ - ۰۱:۳۵
22
پاسخ
فیلمی در ستایش تنفر، خشونت، سبعیت بی حدو اندازه، پایان انسانیت. فیلمساز نه در عمرش عاشق شده نه تاکنون از یک بیمار یا حتی کودک پرستاری کرده یا به او غذا داده تا بداند اینگونه با یک انسان که نه حتی با یک حیوان خانگی رفتار نمی کنند.
شاهرخ
۹۲/۴/۸ - ۰۳:۰۶
20
پاسخ
آیا هانکه به ما می گوید که این عشق است ؟ یا این عشق نیست؟ یا اصولن می گوید که عشق توهمی بشری ست در گریز از تنهایی؟...آیا می گوید که عشق ، تباهی ست؟ حرف حسابش چیست؟ چرا مخاطبش را در تعلیقی منزجر کننده رها می کند؟ آیا پیرمرد، از زنش متنفراست؟ از خودش؟ و یا حتی از فرزندش؟ یا از زندگی؟ تیمارداری مکانیکی او از همسرش _ و آیه یأس خواندنش، پاسخی ست لجوجانه به مرگ یا زندگی؟ چرا غر می زند؟ چرا سیلی میزند؟ چرا می کُشد؟..سپاس از جناب فراستی...به واقع شاهکاربرگمان_ساراباند_ کجا و عشق هانکه کجا؟
claris
۹۲/۴/۱۲ - ۰۱:۵۶
42
پاسخ
هانکه را نمی فهمم مشکل از من است یا نه نمی دانم این همه پیچیدگی روایی داستانی و حتی فنی نمی دانم چه باید بگویم مشکلی که سرخیلی از ای فیلمهای رویا پرداز مدرن دارم سر این فیلم هم دارم این تفکر تحمیلی را نمی فهمم چرا نمی شود یک داستان را مثل بچه ادم تعریف کرد اصلا نمی فهمم مگر نگاه کلاسیک به عشقدر سینما چه ایرادی دارد هنوز هم که هنوزه می توانم داستان عشق را نگاه کنم و پایان فیلم مثل یک بچه صورتم خیس از اشک شود ولی نفهمم این هم پیچیده بازی یعنی چه ؟توی سینما داشت خوابم می برد و لحظه ای نبود که با خود فکر نکنم چطور می توانم پول بلیطم را پس بگیرم راستش با یکی از دوستانم آمده بودم که او هم خاله اش و یکی از دوستانش را داشت پایان فیلم همه مبهوت به هم نگاه میکردیم که خوب که چی ؟ ردیف پائین چند نفر به گمانم دانشجو نشسته بودند که شروع کرند به روانکاوی درونمایه این شاهکار که صدای من بلند شد : مزخرف بود ..
میلاد معافی
۹۲/۴/۱۵ - ۱۴:۱۰
41
پاسخ
سلام، ممنون بابت نقد خوبتون، اگه میشه فیلم بینوایان رو هم نقد کنید.
امیرسامان
۹۲/۵/۲۷ - ۰۱:۲۳
01
پاسخ
http://amirsaman.blogfa.com/post-150.aspx
http://amirsaman.blogfa.com/post-151.aspx

نقداییه که راجع به همین فیلم نوشتم
اشکان
۹۲/۶/۶ - ۱۶:۵۴
712
پاسخ
نقدهایتان را دوست ندارم هرچند با بعضی از نظراتان موافقم که امری بدیهیست و میتوان جمله ای یا جملاتی خوب در بدترین نوع نگاه به هر اثر هنری پیدا شود اما درمورد این نفد : ذهن شما بشدت کلاسمان و قاب بندیست و هرانچه در این قاب قرارگیرد مورد تایید ودرغیر این صورت به بدترین وجه رد میشود تا انجا که بنده از شما شناخت دارم فیلمهای اکسپریمنتال یا تجربی جایی در ذهن شما ندارد برایم جالب است که نقد شما را درمورد فیلمهای روبر برسون بخوانم چون نوع بیان احساسی که شما در این نقد از آن با لحنی مسخره از آن یاد میکنید در آثار برسون سرشار است . آنچه مسلم است اگر شما از فیلم چیزی نفهمیدید دلیل بر ضعف و بی پایه گی فیلم نمیشود . و اگر کسی خواست بعضی از چهار چوبهای رایج فیلمسازی خارج شود به دیده تمسخر نگریست نهایت آنست که من بعنوان بیننده و شاید منتقداحساس کنم که این نوع خروج از چها رچوب( شاید کلاسیک )درنیامده است . شما آنچنان این فیلم و فیلمهای دیگر را نقد که چه عرض کنم سلاخی میکنید که انگار یک دانشجوی سال اولی سینما فیلم را ساخته است . و جالب آنکه که دراینجا مخالفانتان رقبتی برای جواب دادن به این نوشته های شما درخود نمیبینند .به هر حال با این نوع نگاهی که دیده میشود انگار همه ی منتقدین و فیلمسازان داخلی و خارجی که فیلم را دوست داشته اند انسانهایی نادان واحمق هستند . هرچند برای بسیار ی از سوالات شما جواب دارم ولی رقبتی برای جواب به سوالات شما نمی بینم هرچند مطمئن هستم طرفدارن شما خواهند گفت اگر جواب داشتی مینوشتی یا حق به امید نقدی منصفانه از شما
محسن
۹۲/۶/۹ - ۱۳:۴۶
78
پاسخ
خود هانکه تو مصاحبه اش میگه ایده ناظر فیلم اینه که عشق وجود ندارد! لزومی هم نداره که محتوا و ایده ناظر متناسب با اسم فیلم باشه فیلمی با نام عشق و محتوای عشق وجود ندارد هیچ اشکالی هم نداره!
توی همچین فیلمی با قالب مدرن آیا اصلن زاویه دید معنا پیدا می کنه؟
چه اهمیتی داره که کی داره تابلو ها رو میبینه؟ مگه سینمای کلاسیکه؟ دوره این حرفا گذشته!
عشق فیلم محبوب من نیست اما به این بدی که شما میگین هم نیست!!!
محمد
۹۲/۶/۱۶ - ۱۴:۱۸
05
پاسخ
عشق هانکه، فیلم کسالت‌بار روشنفکرانه‌ی دروغینی است نه درباره‌ی عشق، نه درباره‌ی پیری؛ شاید درباره‌ی مرگ یا کشتن.



«دلیلی برای ادامه زندگی نیست. می‌دونم که زندگی فقط بدتر می‌شه. نمی‌خوام ادامه بدم». این مهم‌ترین جمله‌ی فیلم است از زبان شخصیت اصلی زن فیلم رو به مردش. و شوهر ـ و فیلمسازـ که در دفاع از دلیل زندگی ـ عشق ـ حرفی برای گفتن و قانع‌کردن زن ـ و ما ـ ندارد، تسلیم شده و رضایت به کشتن او می‌دهد. آیا با این نگاه پسیمیستی به زندگی راهی جز این هست؟ آیا می‌توان با بی‌اعتمادی به عشق، فیلمی درباره‌ی عشق ساخت؟



میزانسن صحنه‌ی کشتن را که مهم‌ترین صحنه‌ی فیلم است به یاد بیاوریم؛ دوربین ایستا پیرزنی نحیف و دم مرگ را بر بسترش می‌نماید. شوهر لبه‌ی تخت نشسته و چهره نیمرخ بی‌حسش نمایان است. نما، مدیوم لانگ شات است. مرد پس از پایان قصه‌ای بچگانه، یواشکی بالشی را از کنار زن برمی‌دارد و به سرعت روی سر زن نیمه‌هشیارش گذاشته و با سرودست آن را فشار می‌دهد تا زن پس از تقلایی تسلیم مرگ شود. مرد، آرام نگاهی به پنجره اتاق می‌اندازد و نگاهی به زن. نگاهی که نه حسی از عشق در آن است، نه حسی از اندوه و درد؛ نه حسی از «به آرامش‌رساندن» و نه خداحافظی. و صحنه کات می‌شود.



چرا نگاه مرد به زن بعد از کشتن همچنان در همان اندازه نماست و فیلمساز کلوزآپی از او نمی‌دهد؟ نمای درشت از مرد در این لحظه همه‌چیز را لو نمی‌داد؟ بی‌حسی مزمن شخصیت ـ و فیلم ـ را که گریبانگیر کل اثر است.



اما عنوان فیلم، پوستر و خلاصه قصه‌اش باید تماشاگر را فریب دهد و بپندارد فیلمی درباره‌ی عشق دیده و با همان پیشداوری به راحتی همه‌چیز را ـ سیلی‌زدن مرد در هنگام غذا‌دادن به زن، و کشتن او ـ توجیه کرده و آن را محبت فرض کند. محبت و عشقی که نیست. گویا فیلمساز می‌داند فیلمش الکن و بی‌حس است و ممکن است ما شخصیت مردش را پس بزنیم. از همین رو به سبک سریال‌های بد تلویزیونی ناچار است جمله‌ای شعاری ـ و احمقانه ـ در دهان همسایه بگذارد: «من و زنم خیلی تحت تأثیر کارهای شما قرار گرفتیم و در مقابل شما سر تعظیم فرود می‌آوریم». اگر شخصیت مرد توانسته بود چنین تأثیری بر ما بگذارد، این جمله بی‌معنا می‌شد. اما حالا شاید کارکردی داشته باشد. چراکه فیلم ناتوان در این اثرگذاری است. چیزی که ما از مرد فیلم ـ ژژر ـ می‌بینیم یک رفع تکلیف از روی ناچاری و یک رسیدگی بی‌حس است و مکانیکی.



نگاهی بیندازیم به سکانس آغازین که منطقا سکانس پایانی است. فیلم با سکوت و فید سیاه آغاز می‌شود و ناگهان صدای وحشتناک شکستن در خانه توسط گروه آتش‌نشانی و بازکردن چپ درها و بوی بد و بازکردن پنجره و بالاخره جسد پیرزن با لباس شیک مهمانی آرمیده در تخت ـ تابوت ـ و تکه‌های گل که او را احاطه کرده. و عنوان فیلم Amour. ظاهرا این سکانس تمهیدی روایی است برای شروع از زمان حال به گذشته و ایجاد مثلا «فضایی وهمناک» به فیلم. این سکانس از نگاه کیست؟



گروه آتش‌نشانی فیلم را روایت می‌کند؟ یا همسایه‌ها یا...؟ این سکانس بی‌منطق باید ته گنگ فیلم را توضیح دهد. ته فیلم، مرد بعد از کشتن از خانه خارج می‌شود، گل می‌خرد و آن را تکه‌تکه کرده و در سینک آشپزخانه می‌ریزد. برای زن لباس انتخاب می‌کند. روی کاناپه دراز می‌کشد. ناگهان سروصدایی در آشپزخانه می‌شنود و زن را صحیح و سالم در حال ظرفشویی می‌بیند. لباس می‌پوشد و با زن از خانه خارج می‌شود و تمام.

این صحنه که برخلاف همه‌ی فیلم، غیررئال است. چه می‌گوید؟ آن را باید با صحنه آغازین توضیح داد؟ فیلم، پازل است؟ و به این پرداخت می‌گویند یعنی مالیسم؟

بعد از سکانس آغازین و تیتراژ، فیلم با سالن کنسرتی آغاز می‌شود و مکث زیاد دوربین روی جمعیت. و نوار پیانویی آرام بدون دیدن من و نوازنده. مینی‌مال؟ کات به صحنه بد در مدیوم لانگ. خداحافظی زوج پیر کات به اتوبوس و دوربین بی‌حرکت در نمایی لانگ و تکرار همان موسیقی. سرانجام ورود زن و شوهر پیر بخانه. در خانه شکسته. چرا؟

تا به آخر هم نمی‌فهمیم. شاید باید صحنه قبل از تیتراژ را تداعی کند؟ فیلمساز با ما شوخی می‌کند؟ با زمان واقعی طرفیم یا زمان سوررئال یا مینی‌مال؟ وارد خانه می‌شویم و دوربین کنار در برای مدتی طولانی زمین‌گیر می‌شود و خانه و در و دیوارها را در لانگ‌شات می‌گیرد؟ سه‌چهارم کادر را در و دیوارها اشغال می‌کنند. چرا؟ اهمیت این در و دیوارها و اشیا در چیست؟ نمی‌فهمیم. و دیالوگ‌های بی‌معنا درباره‌ی در شکسته و تعمیر آن و سرقت ادامه می‌یابد





باز تا آخر اهمیت این درِ شکسته و دیالوگ‌ها در پرده ابهام می‌ماند. کسی در کادر نیست و دوربین همان‌جا خشک شده. چرا نزدیک نمی‌شود؟ تمام فیلم این مشکل دوربین بی‌تحرک را دارد و نماهای لانگ‌شات و مدیوم لانگ فاقد حس و انرژی، که جز کسالت و درگیرنشدن با سوژه کارکردی ندارد. تا سکته‌ زن و چند نمای مدیوم از آن دو و دوربین روی دست بی‌معنا ـ خارج از لحن فیلم ـ از راهرو تا آشپزخانه. این نماها بی جهت ماکسیمال‌اند با جزئیات اضافی. تا ورود شخصیت بی‌وجه و اضافی دختر و جمله‌ی «من از بچگی به عشق‌بازی‌های شما گوش می‌دادم». حتما باید با این جمله قانع شویم که این دو بالاخره اگر نه اکنون، ‌در گذشته عاشق هم بوده‌اند. اما نه در حال، نه در گذشته چیزی، نشانه‌ای از این عشق نمی‌بینیم؛ حال آن‌که لحظه‌های بسیاری در فیلم وجود دارد که می‌شد لحظات کشش این زوج را و رابطه عاشقانه‌شان را به نرمی نشان داد، که نیست.



مثلا لحظاتی که مرد، زن را بلند می‌کند ـ از تخت یا زمین یا...ـ و روی صندلی چرخدار می‌گذارد، اما نه نگاهی عاشقانه‌ای داریم، نه حرکت دستی، لمسی و بوسه‌ای. فقط رفع تکلیف داریم. گویی پرستاری آمده و بی‌هیچ حسی و عاطفه‌ای از زن نگهداری می‌کند، نه تیمارداری عاشقی از معشوقی. گاهی حتی عصبانیت و خشونت داریم به جای پرستاری. صحنه‌ای که زن از‌تخت‌افتاده را به یاد بیاورید. مرد وارد اتاق می‌شود و اعتراضی می‌کند که چرا افتاده و لامپ چراغ را شکسته؟ یا صحنه بدتر جایی که مرد بعد از وخیم‌ترشدن حال زن به او آب می‌دهد و بعد از مقاومت زن، عصبانی شده، به او سیلی می‌زند. این یعنی عشق؟



عشق دروغین مرد در صحنه‌ی کابوس او دیگر کاملا لو می‌رود. مرد در حال مسواک‌زدن صدای زنگ در را می‌شنود. در را باز می‌کند. به راهرو می‌رود. کسی آنجا نیست. آب توی راهرو ریخته و پای مرد در آب فرو می‌رود و دست پیرزنی جلوی دهان او را محکم می‌گیرد و مرد با فریادی ترسناک از خواب برمی‌خیزد. این عشق است یا نفرت؟ ناخودآگاه مرد چنین تصویر هولناکی از زن دارد». این کابوس تمام فیلم را زیر سؤال نمی‌برد؟ بگذریم که پرداخت صحنه در ابتدا به‌گونه‌ای است که می‌پنداریم daydream مرد است و بعد می‌فهمیم کابوس اوست. این هم مشکل دکوپاژ و تدوین است، یا مشکل مدرنیسم ادایی.



تنها دو بار مرد دست زن را نوازش می‌کند اما آن هم بی‌حس و مکانیکی. یک‌بار هم از لحظه‌ای شاد حرف می‌زند که روی پل آوینیون پاریس رقصیده‌اند و زن با لکنت به سختی تکرار می‌کند: آوینیون، رقص. حالت زن و تته‌پته‌کردنش، چنان رقت‌انگیز است که به جای تحسین عشق و شادیف بن‌بست رابطه را می‌نماید و پیروزی بیماری و پیری را بر زندگی و شادمانی.



بار دوم نیز که مرد دست زن را نوازش می‌کند ـ باز فاقد عاطفه ـ قبل از کشتن اوست. پس عشق کجاست؟ یا کجا بوده؟ و آیا بوده؟ صحنه ورق‌زدن آلبوم خانوادگی نیز مبری از عشق است. مرد کمی دلخور که میز غذا راترک کرده و زن بی‌حس آلبوم را ورق می‌زند و نگاهی سطحی و بی‌مکث روی عکس‌ها می‌اندازد و می‌گوید: چه زندگی درازی.



و اما کبوتر: دوبار کبوتر وارد خانه می‌شود. بار اول مرد پنجره را باز می‌کند که او برود. بار دوم بعد از کشتن زن، کبوتر را با پتو به دام می‌اندازد و او را بغل کرده و از روی پتو نوازش می‌کند ـ کاری که هرگز با زنش نکرده ـ اما این نوازش هم بیشتر شبیه کشتن است. کبوتر آن زیر خفه نمی‌شود؟ و در نامه می‌نویسد که او را آزاد کرده؛ یعنی کشته؟ نامه‌نویسی پایانی برای کیست؟



موسیقی نیز که می‌توانست کمک کند، کارکردی ندارد. حتی باور نمی‌کیم این زوج موزیسین بوده‌اند. کتاب‌ها هم که دکورند. همه خانه و اشیا دکورند و چیزی جان نگرفته و تاکیدهای لانگ‌شات‌ها ـ بر در و دیوار و اشیا بی‌اثر است و کسل‌کننده.



نه خانه مهم است نه اشیا. وقتی آنها مهم می‌شوند که خاطراتی دیدنی و حس‌کردنی از آنها باشد، که نیست. پس تمام نماهای طولانی لانگ‌شات در فیلم بی‌معنا می‌شود و متفاوت نمایی سطحی.



لحن فیلم، رئالیستی است اما در جاهایی لحن تغییر می‌کند. کابوس مرد یا صحنه‌ی ماقبل آخر به کل سوررئال است اما سوررئالی گنگ و عقیم. مرد بعد از کشتن زن و چسب‌زدن درها، و تکه‌تکه‌کردن گل‌ها، دراز می‌کشد و بلند می‌شود و با زن از خانه خارج می‌شود. مرد خودکشی کرده؟ جسد کجاست؟ چرا نمی‌بینیم. مینی‌مال! یا خدا.



از صحنه آخر و ورود دختر و لانگ‌شات‌ها از در و دیوار و اشیا و خانه بگذریم، که نچسب و بی‌معناست و ادای خود را درآوردن. تمهیدی از سر ناتوانی و تقلیدی از فرم معیوب فیلم.



فضای مرده با نماهای متعدد و مکث زیاد روی تابلوهای امپرسیونیستی از طبیعت نیز بی‌رابطه است. و از اثر خارج می‌ایستد. معلوم نیست این نماها ـ که تابلوهای روی دیوارهایند ـ از نگاه کیست؟



مرد را در لانگ‌شات از لای در می‌بینیم که دارد روزنامه می‌خواند. معنی این تابلوها چیست؟ امپرسیونیسم، زیبایی است؟ گویا فیلم سرد است و آرام و محزون و رئالیست! به نظرم فیلم نه سرد است نه گرم نه محزون. لحن ندارد. برای پرهیز از برانگیختن احساسات و عواطف به دام بی‌حسی و بی‌رنگی می‌رسد. فیلمساز روشنفکر ما عشق نمی فهمد و برای فرار از ملودرام، ضدحس ـ ضدهنر ـ می‌شود. عشق را با شاهکار آخر برگمان -سارا باند- مقایسه کنید ، فرق بدل و اصل آشکار می شود. در هنر ـ و سینما ـ فکر از پس حس می‌آید و عقل از پس دل، نه از پیش آن.

آروین فخری
۹۲/۱۱/۱ - ۱۷:۱۰
22
پاسخ
هرچند که من کاملا مخالف نقد های فراستی هستم اما این نقد را دوست داشتم
حسین
۹۳/۱/۱۱ - ۰۷:۴۵
35
پاسخ
من فیلم رو سه بار دیدم و هرگز کسالت بار نبود! روشنفکرانه ی دروغین هم نمیدونم یعنی چه. از این اتهامات به نقد های شما هم میشه زد. میشه به شما گفت ادای دانای کل در میارید! مخصوصا با گزاره های قطعی ای که ارائه میدید. درباره ی عشق هم بود و تعارضاتش با اخلاق و جنبه های تراژیک اجتناب ناپذیر زندگی یعنی مرگ و پیری و تنهایی و فراموش شدن.
صادق
۹۳/۱/۱۲ - ۲۲:۵۴
01
پاسخ
موافقم. فیلم دلچسبی نبود. به عنوان یک بیننده عادی، از این فیلم راضی نبودم. نه به اسمش ربط چندانی داشت و نه پیامی که میخواست برساند در آن حدی بود که بشود ازش یک فیلم درآورد.
Amir
۹۳/۵/۲۰ - ۱۶:۰۸
11
پاسخ
سلام. این نقد شما رو اصلا خوب نمیدونم. چون از اول با نگاهی منفی به جزئیات پرداختین. مثلا علت فاقد عشق بودن مرد را یک ایراد تعریف می کنید بدون توجه به این که شاید جزئی از شخصیت این فرد پیر باشد و تمام تصویر های ثابت و بی شور و احساسات نیز به گونه ای سابجکتیو از روایت پیر مرد است همان طور که حس همدردی رو طی فیلم بیشتر با مرد داریم نه با زن. و خلاصه من بعد از دیدن این فیلم به شدت کلمه" عشق" نه کلمه "Amour" رو حس کردم
نادیه
۹۳/۶/۲۰ - ۰۰:۳۵
01
پاسخ
سلام .باورتون نمی شه اگه بگم ، من فیلم عشق رو بسیار پسندیدم .مایلم نظر م رو به شکل کامل در وبلاگم بخونید .تشکر
nadiejafari.rozblog@.com
وبلاگ شخصی نادیه جعفری
برنارد
۹۴/۱/۱۲ - ۰۵:۲۲
04
پاسخ
هانکه تنها یک فیلم دارد و بس ؛ قاره هفتم
سروش
۹۴/۱۰/۱۲ - ۱۹:۰۶
22
پاسخ
واقعا فراستی بعد از سالها هنوز هیچ پیشرفتی در نقد کردن نداشته و اگه نقدها ی آخرش را با سالهای پیش مقایسه کنی هنوز در همون سطح مونده و از همان دایره لغات استفاده میکنه .... در سینمای ایران وقتی به کیارستمی و فرهادی و بیضایی و ... فکر میکنم احساس امید و افتخار بهم دست میده و وقتی به فراستی فکر میکنم احساس نا امیدی و بیسوادی
اصغر
۹۵/۱/۱۰ - ۱۷:۲۷
12
پاسخ
نقد بیشتر خودنمایانه و متظاهرانه است و البته پر از بی دقتی:مثلا تابلوهای به وضوح رومانتیستی وماقبل امپرسیونیستی را امپرسیونیستی معرفی می کنند آقای مدعی باسواد! بماند که همان امپرسونیسم را هم به احساس گرایی و فیلم را به رئالیسم نزدیک می داند که هردو یا بی تردید اولی اشتباه است(نگاهی به تابلوها و یاشاخصه های امپرسیونیسم می کردید بد نبود)
All Rights Reserved by MassoudFarassati.com 2012

© Deyhim

info@massoudfarassati.com