وبسایت رسمی مسعود فراستی
نوستالژی و قاعده ی بازی سُرب (مسعود کیمیایی - 1368)

سرب را اول بار چند هفته‌اي قبل از جشنواره در نسخة كامل ديدم؛ در يك نمايش خصوصي. بسياري از مشتاقان هنر و هنرمندان سينمادوست آمده بودند؛ جوان‌ها و قديمي‌ها. سالن انتظار سينما پر بود از هم‌نسلان فيلمساز و عده‌اي پيرترها و جوان‌ترها. قديمي‌ها با خستگي و پيري‌شان و با نگاه‌ها و سلام و عليك آرامشان آمده بودند و به هم دلداري مي‌دادند كه «بله، جواني گذشت»، «چه روزهايي بود!»، «عجب پير شده‌اي!»، «موهايت يكدست سفيد شده»، «كار تازه چه كرده‌اي؟»، «مدت‌هاست كه كار نمي‌كني» و يادها و يادها از گذشته‌هاي دور و زنده‌باد نوستالژي‌ها. ميانسال‌ها، قديمي‌ها نگاه مي‌كردند. بعضي‌هايشان اداي پيرتر را درمي‌آوردند، با خستگي و پيري زودرسشان. بقيه جدي‌تر و مشتاق‌تر مي‌نماياندند. جوان‌ها حيرت‌زده در گوشه‌هايي به بقيه مي‌نگريستند و به سر و وضعشان. مرتب آدم‌هاي بزرگ و معروف از كنارشان رد مي‌شدند، بله اين فلان نويسنده، بهمان شاعر يا نقاش نامي است. فيلمسازان، بازيگران و بسياري از اهل سينما و اكثر روشنفكران و منتقدان آمده بودند. بعضي از جوان‌ها ذوق‌زده، لحظه‌اي در كنار يك قديمي سرشناس مي‌ايستادند و احساس بزرگي مي‌كردند. اقليتي هم كه معلوم بود يا بزرگان را نمي‌شناسند يا اهلش نيستند، در گوشه‌اي ‌ايستاده بودند و بيگانه با اين جماعت و حرف‌ها و يادها و حسرت‌هاشان.


سرانجام زمان طولاني انتظار به سر رسيد و جماعت كه حرف‌هايش ته كشيده بود، به اميد يافتن نوستالژي تازه‌اي به سالن نمايش هجوم بردند و سرب بر پردة سپيد ظاهر شد؛ پرده‌اي كه صدها فيلم خوب و بد را نشان داده و حالا نوبت به سرب رسيده بود. جملة «تقديم به يهوديان پراكندة دنيا» و عكس‌هاي هزاران يهودي آواره و جسد يكي از آن‌ها كه در محاصرة مورچه‌ها بود، مرا به اين توهم انداخت كه با يك فيلم سياسي جدي طرفم، به‌خصوص كه دوربين به‌آرامي از جسد به بالا رفت و اعلامية دربارة يهوديان و كشتارشان را نشان داد. نما‌هاي اوليه كه خيره‌كننده بود و فصل سرتراشي و فصل گورستان با فضاي تاريك و آتش و دود، پر از يهودي آواره كه سردشان بود، باورم را به اين اعتقاد بيش‌تر كرد. اين چند فصل اوليه چه ظاهر خوش‌آب و رنگ و پرداخت نسبتاً محكمي دارد: طراحي صحنه، رنگ‌آميزي، نورپردازي، فيلمبرداري و آدم‌ها با شكل و شمايل غريب و موسيقي محزون و نوستالژيك با صداي بسيار بلند. هر لحظه اميدوار بودم كه صداي ترومپت كم شود، اما موسيقي با كمال خونسردي تا دم آخر يك نفس نواخت و گوش را و روح را خراشاند و سرم را به درد آورد.


گفتم كه دقايق اولية سرب انسان را مي‌فريفت، با شكوه ظاهريش و فضاسازيش، ولي افتاد مشكل‌ها. و فيلم ادامه يافت، آدم‌ها عوض شدند و قهرمان اول رفت و دوم شد. قصه در قصه و آدم در آدم و لشکري از آدم آمد و تا آمدم بفهمم فلاني كيست، چندين نفر جديد از راه رسيدند و «هاگانا» و قتل و چه خشونت‌بار، اما چه ساختگي! مشايخي، «مسلمان متعهد» چاقو به دست در انتظار مردم و پيرزني كريه كه مرتب جيغ مي‌زد «قاتل، قاتل» و اداي دوربين از آن زاويه و ريختن پرتقال‌ها به روي زمين.


سرانجام قهرمان اصلي از راه رسيد. «آرتيسته» با كلاه شاپو و باراني با سيگاري گوشة لب و دستي كه به لبة كلاه مي‌كشيد، در خيابان قديمي، مثلاً تهران قديم، ظاهر گشت؛ بي‌درنگ به ياد همفري بوگارت افتادم. اما به‌زودي فهميدم كه همان «قيصر» قديمي خودمان است كه متجدد و مدرن شده، خبرنگار و شاعر شده و كارآگاه، اما همچنان يكه‌بزن است و لوطي و بامعرفت. پس دانيال، آن يهودي سرگردان به‌اصطلاح مظلوم با همسر مظلوم‌تر سرتراشيده‌اش چه شد و همين ‌طور منتظر آن دو‌ آواره ماندم و جناب آرتيسته ‌ـ نوري‌ ـ تنها بود و تنها مي‌راند. با كمك ديالوگ‌هاي طولاني و داد و فغان‌هاي برادرش فهميدم كه بله‌ نوري، همان قيصر ناموس‌پرست، زنش را به جرم خيانت كشته و پنج سالي است كه تنها است و بي‌كس، و دلش مي‌خواهد مثل همة قهرمانان فيلمساز «يك جوري خوب كلكش كنده شود.» در يك روزنامه مشغول به كار است و دلش مي‌خواهد يك روزنامة خوب داشته باشد. پشت سر برادر بي‌گناهش بايستد، طرفدار «محمدمسعود» است و در دعوايش با سردبير مفلوك روزنامه مي‌گويد «الآن فقط مسعود يك‌تنه در مقابل همه ايستاده.» [كدام مسعود؟] و با شعارهاي پي‌درپي و سخنراني‌هاي طولاني و تكراريش كه «مسلمان باش، آدم باش، يهودي باش، آدم باش، هر چه مي‌خواهي باش، آدم باش.» و به اين هم رضايت نمي‌دهد و ادامه مي‌دهد «اگر آدم نيستي، آدمت مي‌كنم» و اين‌چنين با اين ديالوگ‌ها چهرة قيصر لات «روشنفكرشده» را به نمايش مي‌گذارد. چاقوي قيصريش تبديل به هفت‌تير شده و كلاه مخمليش تبديل به كلاه شاپو. نوري به‌زعم خالقش «به دفاع از يك جوان يهودي آواره كه از موعود بيزار است، مي‌پردازد.» ابتدا به انگيزة شهرت‌طلبي و راه پيدا كردن به «مرد امروز» و بعد رفاقت، که ‌اثري از اين رفاقت را در سرب نمي‌بينيم‌. اين دو آواره پاي هم مي‌ايستند. اما در سرب، اين ادعاهاي فيلمساز در هوا مي‌ماند. دانيال مجبور مي‌شود كه با نوري به دادگستري رفته و شهادت دهد و نوري هم اگر سپر بلاي او مي‌شود، بيش‌تر به دليل تعهدش به برادر و آوردن شاهد است يا حداكثر نوعي خودكشي بعد از انجام «رسالت» و نه پايدانيال ايستادن. كاش اين تم رفاقت دو آواره ـ كه مورد علاقة فيلمساز ما است ـ تم اصلي بود كه نيست.


نمي‌دانم چرا جملة مسلمان بازاري به نوري كه «آدم از اين تنهايي شما غصه‌دار مي‌شود» و يا عكس زن مردة نوري، مرا به او نزديك نمي‌كند و تنهاييش متظاهرانه مي‌نمايد. شايد بيش‌تر از آن‌كه تنها باشد و بي‌پناه، «آرتيست» است و بزن‌بهادر و سخنران. با آوارگي و مظلوميت دانيال هم ارتباطي برقرار نكردم. شادي به‌خاطر دلارهايش يا ريخت و قيافه و اداها و نطق كنار دريايش. «اين‌جا سرزمين منه كه از تاريخ قديمي‌تره.» تنهايي و آوارگي هر دو، برخلاف ادعاي فيلمساز كه «تنهايي آدم‌ها حالا توي اين فيلم، به جاي يك آدم، با دو آدم آواره روبه‌روييم. هر دو سرنوشت مشتركي دارند. هر دو عمرشان را باخته‌اند و زوركي به يك جاي اين دنيا آويزان شده‌اند، مثل خود من، مثل هم‌نسلان من» اصلاً به دلم ننشست و بدلي به نظرم آمد و تصنعي. به‌ناچار همدردي فيلمساز با اين دو شخصيت نيز راستين نمي‌نمايد. كتك خوردن وحشيانة نوري جلوي سينما نيز «نمادي» از سرنوشت و ناكامي‌هاي فيلمساز نمي‌شود و نماهاي زيباي كارت‌پستالي قلم و استكان چاي، جاسيگاري و دود سيگار و عكس همسر نوري در اتاقش، حسي به وجود نمي‌آورد و تأثيري نمي‌گذارد.


فيلم با كشته شدن نوري تمام مي‌شود و كلاه نوري به سبك فيلم‌هاي گنگستري و نوآر تنها در كادر مي‌ماند. و كف زدن ممتد بخشي از جمعيت تماشاگر ـ شايد هم‌نسلان و طرفداران فيلمساز كه سيزده سال منتظر بوده‌اند تا يك فيلم «نوستالژيك» ببينند ـ و من خسته و كسل از اين فيلم طولاني و تصنعي از سالن سينما خارج مي‌شوم. سردي سرب و سرماي هواي دي‌ماه با هم جمع شده و احساس ناخوشايندي در من به وجود مي‌آورد.


فكر كردم كه چرا سرب مرا نگرفت كه هيچ، بسيار هم عصباني كرد. شايد به دليل كشدار بودن و تكرار كردن يا صحنه‌هاي زايد يا آدم‌هاي بي‌شمار اضافي يا خشونت بي‌بند و بارش يا فضاي غير ايرانيش يا شخصيت‌هاي باسمه‌اي يا غلط‌هاي فراوان املايي و انشايي هميشگي فيلم‌هاي كيميايي كه بيش‌تر هم شده [همكاران آن‌ها را شمرده‌اند] يا به دليل صداي بلند موسيقيش يا‌ داد و هوار زدن‌هاي مرتب نوري، ميرزا، دانيال، يزقل و جيغ و فغان‌ها و گرية مونس يا نطق‌ها و درس اخلاق دادن‌ها و «پسر! آدم باش»‌هايش يا آن جمله از مصاحبة فيلمساز «در سرب به‌شدت خودم هستم» يا «الآن فقط مسعود يك‌تنه مقابل همه ايستاده»... احساس مي‌كردم كلاه سرم رفته و بيش‌تر كلافه شدم. كلي با خودم كلنجار رفتم تا آرام گرفتم و صبر كردم تا يك ‌بار ديگر در جشنواره فيلم را ديدم. باز همان احساس اوليه بود.


بار سوم اخيراً با فاصلة زماني طولاني‌تر فيلم را ديدم. ظاهراً كوتاه‌تر شده بود، من كه حس نكردم. اين‌ بار كسي كف نزد. سعي كردم داوريم را فراموش كنم، شايد از فيلم چندان بدم نيايد. قضيه بدتر شد و سرب بيش‌تر آزارم داد. فيلم را بالا و پايين كردم. به قولي با ديد «نگره مؤلفي» آن را ديدم و به خودم گفتم كه كيميايي فيلمساز مهم يا حداقل مطرحي است ‌ـ يا قبلاً بوده‌ ـ و مگر نه اين‌كه قيصرش تحولي در سينماي اين ديار به وجود آورد و علي‌رغم كوچكيش ساده بود و صميمي، و مگر نه اين‌كه از داش‌آكل و گوزن‌ها در آن زمان خوشم آمد، و مگر نه اين‌كه فرانسوا تروفو، يكي از مهم‌ترين نظريه‌پردازان نگره مؤلف مي‌گويد «فيلم بد و فيلم خوب نداريم، كارگردان بد و كارگردان خوب داريم.» و لابد كارگردان خوب، فيلم خوب مي‌سازد و... خب سرب از فيلمسازي است كه فيلم‌هايش در زمان خود مطرح بودند. بيست و اندي سال است كه كار سينما مي‌كند و بسياري فيلم ساخته. در سرب هم اثر و ردپايي ـ هرچند كم‌رنگ ـ از او هست و آخر فيلم، كلاه نوري از بدنش جدا شده و در كادر تنها مي‌ماند؛‌ چيزي شبيه مرگ رضا موتوري‌. و از اين جور تشبيه‌ها و توجيه‌ها. اما نشد كه نشد. اين‌ بار هم وقتي از سالن سينما خارج شدم، احساس كردم كلاه سرم رفته و فيلم راست و صادقي نديده‌ام، فقط به‌خاطر قديمي بودن فيلمساز و فيلم‌هاي قبليش و حرمت به قديمي‌ها بود كه سه‌ بار فيلم را تحمل كردم. اما حال اين را نداشتم كه در فضاي چنين «نوستالژي» قرار بگيرم و دوباره فيلم‌هاي قبلي او را ببينم كه اگر مي‌ديدم، اين نوشته‌‌ تندتر مي‌شد. از حافظه ياري جستم. نگاهي به مصاحبه‌هاي كيميايي انداختم و آخرينش را هم ‌در مجلة فيلم‌. نقد و يادداشت‌هاي همكاران را ـ قديم و جديد ـ در روزنامه‌ها و مجلات خواندم. نقدهاي طرفداران و مشتاقان هم كمكي كه نكرد هيچ، مشكل را بزرگ‌تر كرد و حرف‌هاي فيلمساز هم دربارة سرب، دردها را بيش‌تر. حرف‌ها و ادعاهايي از جمله «حرف فيلم، حرف هميشگي من است؛ تنهايي آدم‌ها.» يا «چه توي فيلم‌هايم و چه در زندگي خصوصي، بيش‌تر از هر حرف و فلسفه‌اي به رفاقت فكر كرده‌ام.» يا «من به سينمايي كه آدم، سرزمين آدم و فرهنگ اقليمي آدم را مطرح مي‌كند، علاقمندم.» يا «رنگ و لعاب ظاهري قضيه، صهيونيسم است... اما اين‌ها يك سوي قضيه است. آنچه براي من مهم است، دربه‌دري ‌آدم‌ها به دنبال يك موعود‌ است... روي اين دربه‌دري و بي‌پناهي آدم‌ها تأكيد كرده‌ام كه حرف تازه‌اي نيست. در قيصر، ‌خاك‌ و ‌گوزن‌ها هم بود. همان آدم‌ها و البته به شكل گسترده‌تري دنبال شده‌اند. نه به اين معنا كه آوارگي آدم‌ها بيش‌تر شده، بلكه خود آوارگي بيش‌تر توضيح داده شده است.»


اولاً: كدام «تنهايي»؟ طبيعي يا تحميلي؟ كدام توضيح در باب آوارگي آدم‌ها؟ آوارگي دانيال با دلارهايش چندان آوارگي و بي‌پناهي نيست. نوري هم كه آواره نيست و جا و مكان و شغل ثابتي دارد، هرچند به‌ظاهر ـ با كمك ديالوگ ـ تنها است و نوميد.


ثانياً: كدام «سرزمين آدم» و «فرهنگ اقليمي آدم»؟ ما در سرب نه سرزمين آدم و نه فرهنگ اقليميش را ديديم و نه خودش را. آدم‌ها كجا ايراني‌اند؟ دانيال كه هيچ از ايراني بودنش اثري نيست. فرهنگش چيست و مظاهر آن ‌ـ شيره‌كش‌خانه‌ ـ؟ رفاقت كجا سرش مي‌شود؟ او كه تا آخرين لحظه متزلزل است و نمي‌خواهد با نوري برود. دلار خرج مي‌كند و مسئله‌اش نه حق است و نه دفاع از آن و نه رفاقت. نوري چه فرهنگي دارد؟ يا آن سر و وضع و كلاه شاپو و اسلحه به دست، بيش‌تر كارآگاه است تا روزنامه‌نگار و شاعر. فرهنگ شفاهيش كه قيصري و روشنفكرنمايي است. اين فرهنگ در كجا و كدام زمان و مكان ريشه دارد؟ چرا در حرف از «محمدمسعود» دفاع مي‌كند ‌ـ به دليل تشابه اسمي؟‌ـ و به قول خودش سياسي هم نيست و از سياست چيزي نمي‌فهمد. فرهنگ مسلمان‌ها در سرب كجا بود؟‌ جز يك نماي نماز خواندن ميرزا در زندان؟ آيا غير از هفت‌تيركشي ‌و چند شعار چيزي از اين فرهنگ را شاهد بوديم؟ قضية يهود و صهيونيسم به چه دليلي در فيلم آمده بود؟ صرفاً براي «رنگ و لعاب ظاهري»؟ و جملة «تقديم به يهوديان پراكندة دنيا» هم رنگ و لعاب ظاهري بود؟ زمان چه؟‌ سال 1948، آن ‌هم فقط رنگ و لعاب ظاهري بود؟ آيا اين برخورد به آدم، به فرهنگ و به تاريخ، جز بازي با همة آن‌ها چيز ديگري است؟


متأسفانه همه چيز سرب رنگ و لعاب ظاهري است و بس؛ چه سطح ظاهري قصة سياسيش، چه سينماي گنگستري دست دومش و خشونت وسترن اسپاگتي‌اش و چه قيصربازي و تنهايي آدم‌هايش. همه چيز بدلي است: سياست، فرهنگ، فرديت، تنهايي، عشق به سينما و حتي نوستالژي گذشته‌ها.


سينماي سرب هم، سينماي قصه‌گو و روايي سابق ـ لااقل در چند فيلم شاخص كيميايي ـ نيست. هم در قصه‌گويي، هم در پرداخت، كلي غلط دارد. نمي‌فهمم كجاي اين سينما «پاكيزه‌تر» است و «صادق و استخوان‌دار»؟ كه فيلمساز دوست مي‌دارد و عاشقانه هم؟ چگونه مي‌شود قبل از ساختن فيلم، ده‌ها بار نسخه‌هاي ويدئويي ‌پدرخوانده‌، ‌روزي و روزگاري‌، ‌صورت زخمي‌ و... را ديد و از ويدئوكلوپ بد گفت و از «سينما كلوپ» تعريف كرد و حس عاشقانه و نوستالژيك داشت و سريعاً هم به فيلم منتقل كرد و فضاي غيرايراني فيلم و موسيقي آن را به اسم نوستالژي گذشته‌ها و عشق به سينما جا زد. ما كه صداقتي در اين سينما نديديم و تماشاگران هم.


در سرب اثري از دنياي كودكي نيست و اثري از بازي كودكانه. در آن صحنة معروف كتك خوردن نوري جلوي سينما نيز اين دنيا خلق نشده‌، چراكه بازي كودكانه و دوران كودكي و حال و هواي آن با قاعده است و منطق خاص خودش را دارد. اين منطق با منطق ما بزرگ‌ترها متفاوت است. بچه‌ها بهتر از ما راستي و پاكي را مي‌فهمند و حس مي‌كنند. بچه‌ها برخلاف ما، اشتباه نمي‌كنند. در چه چيز اشتباه نمي‌كنند؟ در دوستي و رفاقت، در عشق و عاشقي. به خودشان دروغ نمي‌گويند، چراكه روح و دلشان پاك است و عقلشان هم سليم. اگر چيزي را دوست دارند، راست مي‌گويند و تمام كنش‌ها و واكنش‌هايشان داراي چنين منطق كودكانة راستي است و با اين منطق هم قابل توضيح. اگر بچه‌ها دم در سينما، به قصة آرتيست‌بازي پسربچه گوش مي‌دهند و لذت مي‌برند، به آن باور دارند و ادا درنمي‌آورند. واقعاً لذت مي‌برند و تا آخر هم. قاعدة بازي را هم خوب رعايت مي‌كنند. بچه‌ها مصّر و پي‌گير هستند. به نوري كمك ظاهري مي‌كنند و كيف و كاغذش را جمع مي‌كنند و به او مي‌دهند، اما وقتي پول بليت را مي‌گيرند، سريعاً به سينما مي‌روند و او را هم فراموش مي‌كنند و مي‌روند كه اصلش را در سينما ببينند، نه بدلش را در بيرون. اين درست قاعدة بازي كودكانه است. اين صحنة سرب از ديد بچه‌ها نيست و از نگاه نوري است كه بدون باور به دنياي كودكانه ادا درمي‌آورد و پول ندادن و سپس پول دادنش به بچه‌ها منطقي كه نيست هيچ، طبيعي و راستين هم نيست. در هيچ جاي ديگر فيلم، نوري به ياد دنياي بچه‌ها نمي‌افتد. اين صحنه فاقد حس دنيا و بازي كودكانه است و قاعدة آن. بايد دنياي كودكانه را باور داشت تا حس آن از صحنه بيرون جهد و قاعده‌اش از كادر درآيد.


 در سرب اثري از گذشته‌هاي واقعي و آدم‌هاي طبيعي نيست. اثري از عشق نيست. فقط نوعي اداي گذشته‌ها است و آدم‌هاي در گذشته. فيلمساز كوشش بسيار دارد كه در سرب «به‌شدت خودش» باشد. تلاش مي‌كند و به خود فشار مي‌آورد تا قيصر را بازسازي كند كه نمي‌شود. پيچ و تاب‌هاي فيلمساز راه به جايي نمي‌برد، چراكه با بي‌حالي و بي‌حسي، حس از كار بيرون نمي‌آيد. اگر در گذشته، كيميايي قيصر را ساخت و داش‌آكل و گوزن‌ها را، حس و حال آن‌ها را داشت و باور آن‌ها را. با آن حس و حال زندگي مي‌كرد و در آن اتفاق مي‌افتاد، ولي حالا نه. وقتي آدم خسته است و حال گذشته‌ها را ندارد و همان ‌گونه زندگي نمي‌كند، انديشه و مهم‌تر احساس نمي‌كند، چرا بايد آن حس را بنماياند؟ با حس مصنوعي و تحميلي فقط مي‌شود فيلم تصنعي ساخت و نه بيش‌تر. با اين حال و هوا و با اين خستگي، «نوستالژي» درنمي‌آيد. اداي آن مي‌شود و نوستالژي‌بازي و شايد نوعي خودارضايي بيمارگونه كه چيزي جز عقدة خود در گذشته‌بيني نيست.


سرب قصة زمان را نمي‌گويد، حتي قصة مكان و فضا را هم نمي‌گويد، با وجود ظاهر تهران قديم و مصاحبه‌هاي فيلمساز. سرب به‌ظاهر قصة گذشته را مي‌گويد و مي‌خواهد ما را كه مماس با زندگي، زندگي مي‌كنيم، از حالمان و از زمان و مكانمان بِبُرَد و ببرد به گذشته‌ها. چرا؟ شايد براي اين‌كه حرف امروز را نمي‌داند و زمان و فضا و آدم‌هاي امروز را نمي‌شناسد يا حرفي براي امروز و براي نسل امروز ندارد. پس به‌ناچار زمان و مكان فعلي را پس مي‌زند و به دورترها مي‌رود، شايد آن‌جا چيزي باشد. اما چه؟ قيصر؟ فيلمساز ما اگر امروز قيصر را هم مي‌ساخت باز مشكل داشت، چه برسد به سرب. قيصر در آن زمان معني دارد ولي امروز، بي‌معني است و اصلاً چه لزومي دارد به زير بازارچه برويم و اين نوستالژي گذشته‌ها ـ و در سرب نوستالژي‌بازي ـ چيست؟ اين حسرت‌ها براي چيست؟ براي كدام موعود در گذشته‌ها؟ براي قيصر كلاه‌مخملي و لوطي‌گري و لات‌بازي يا براي مردانگي و رفاقت و آدم بودن. مگر با زمان و مكان فعلي نمي‌شود؟ پس حرف، بي‌خودي است و نقب زدن به گذشته‌ها، بي‌اثر. فيلمساز ما، عشق «نوستالژي» است، اما در سرب به اين نوستالژي هم صادق نيست. به گذشته مي‌نگرد، اما نه با راستي. از گذشته مي‌گويد، اما در گذشته اتفاق نمي‌افتد و در آن زندگي نمي‌كند؛ نه در زمان و نه در مكان و فضاي آن.


براي بردن تماشاگر به گذشته‌ها، ابتدا بايد خود به گذشته برود. با تمهيدات اين جهاني نمي‌شود‌ به آن جهان و آن زمان سفر كرد و كسي را به سفر برد. يا لااقل كيميايي نمي‌تواند. اين راه قدرت و تسلط بيش‌تري طلب مي‌كند كه متأسفانه در او نيست. اگر حس در فيلمساز نيست، تكنيك بسيار قوي ـ چه تكنيك داستان‌گويي و چه نحوة بيان و پرداخت ـ لازم است تا كمي جبران كند، كه هيچ ‌كدام در چنتة او نيست. با تكنيك هم به‌تنهايي نمي‌شود فريب داد و آدم را از زمان و فضا كند و با خود برد. اگر مي‌شد خوب بود و اين نگارنده هيچ مخالفتي با آن نداشت و آن‌ وقت مي‌رسيديدم به بحث تكنيك و قدرت در اجرا.


اگر اين درست است كه به قول ماركز «نويسنده [يا در اين‌جا هنرمند] مختار است كه هر چه مي‌خواهد ببافد» اما قضيه به اين‌جا ختم نمي‌شود و جمله، بقيه دارد و مشروط است به شرطي بسيار اساسي. «به شرط آن‌كه بتواند آن را بقبولاند.» و كيميايي فاقد اين شرط است و نمي‌تواند نه من را و نه تماشاگر سينما‌رو را بفريبد و نوستالژي را بقبولاند و اين اشكال ما نيست؛ از او است. براي اين مهم، لازم است كه قاعده‌شكني كند. قاعده‌ها را هم بايد كامل بشكند و نه نصفه نيمه. اگر قاعده‌شكني كاملي انجام شود، احتمال موفقيت هست، چراكه قاعدة خاص خود را بنا مي‌كند و كار هم مي‌كند. هاكز اين كار را مي‌كند و يك قصه را چند بار تعريف مي‌كند و هميشه هم جالب، گيرا و فريبنده. هاكز همان ‌گونه هم زيست مي‌كند. بدون زيستن و در زمان زيستن ـ حتي در گذشته زيستن ـ نمي‌شود فريب داد. و تازه شك دارم كه اصولاً فريب، هرچند كه شيرين باشد و تسكين‌دهنده و نوستالژيك، ديري بپايد. مثل اين‌كه بعضي‌ها مادام‌العمر و مادرزاد، اهل حسرت خوردن و نوستالژي‌اند. مثلاً در دو سالگي، حسرت يك سالگي را مي‌خورند و در دوازده سالگي، نوستالژي هشت سالگي دارند و در 48سالگي، نوستالژي بيست سالگي و در پنجاه سالگي، نوستالژي «نوبره بهاره بستني»؛ آن ‌هم از راه دور. زمان بر ما مي‌گذرد، بر همة ما، و نمي‌شود عقربة ساعت را نگه داشت يا به عقب راند. به‌عنوان يك انسان زنده كه در زمان و مكان و فضا زيست مي‌كند، يا بايد مسائل و احساس روز را گفت و معاصر بود يا مثل گذشته‌ها زندگي كرد. آن ‌وقت اثري كه دربارة حسرت گذشته‌ها ساخته مي‌شود، با احساس مي‌شود. بگذريم كه آن موقع هم بحث بر سر اين ا‌ست كه صادقانه مي‌گويي، اما حرفت چيزي و جذبه‌اي براي من ندارد و با آن ارتباطي برقرار نمي‌كنم. هم من و هم تماشاگر امروزي مي‌بايست قيصر و گوزن‌ها و... را دوباره ببيند و امروز نظر دهد تا روشن شود كه آيا امروز هم تأثيري بر او مي‌گذارد و حسي ايجاد مي‌شود يا نه.


اگر احساس ما، احساس گذشته‌ها نيست، احساس آوارگي و تنهايي نوستالژيك نيست، احساس تنهايي امروز است و نه تنهايي ديروز، چاره‌اي جز گفتن تنهايي امروزمان نداريم، وگرنه هر چقدر به خود فشار بياوريم و دكور بيافرينيم، موسيقي محزون و نوستالژيك به آن بچسبانيم، رخت و لباس آن روزي بر تن آدم‌هايمان كنيم، چيزي نيافريده‌ايم جز دروغ. و قبلاً هم گفته‌ام كه پردة سينما هر راست و دروغي را سريعاً منعكس مي‌كند و دستمان رو مي‌شود. در هنر، امكان دروغ‌گويي اگر نه غيرممكن، بسيار مشكل است، مگر اين‌كه تم ما دروغ‌گويي و دغل‌كاري باشد و فيلم در باب آن.


براي فيلم نوستالژيك ساختن، قصة نوستالژيك نوشتن يا نقد نوستالژيك، بايد زندگي نوستالژيك كرد. راه ديگري نيست. زندگي ما و حاصل آن و تجلياتش نمي‌تواند در دو جهت متضاد سير كند.


در جا و مكان مدرن و امروزي زيستن، اما اسباب و اثاثيه را قديمي كردن، كت و شلوار امروزي پوشيدن و احياناً كراوات زدن، غذاي امروزي خوردن، با آدم‌هاي امروزي رفت و آمد داشتن، اما يكي دو دوست ايام گذشته‌ها را حفظ كردن و چند عكس و شيء عتيقة قديمي را به ديوار آويزان كردن و از گذشته‌ها گفتن ـ اما نه به‌راستي ـ و آه كشيدن، هيچ دردي را دوا نمي‌كند، نوستالژي عميقي را بيان نمي‌كند و دنيايي را نمي‌آفريند. پس مي‌بينيد اگر سرب با من كار نمي‌كند و سرديش و اداهايش تحت تأثيرم قرار نمي‌دهد و شعارهايش نيز، و به دل تماشاگر سينمارو امروزي هم نمي‌نشيند، به اين دليل است كه هم من و هم تماشاگر امروزي، مسائل ديگري داريم و دنياي ديگر، و اتفاقاً دنيايمان با هم هم‌سو است، اما با فيلمسازمان نه. نسل امروز كه به ديدار سرب مي‌رود، به‌كلي با مسائل و نوستالژي قيصرگونه بيگانه است و با فيلمساز ما نه همگام است و نه هم‌تجربه و نمي‌تواند با او ارتباطي برقرار سازد. دل‌مشغولي و نوستالژي نسل امروز، نه تهران قديم است، نه قيصر و رضا موتوري كهن و مدرن و نه سينماي گنگستري دست دوم و نه... . ظاهراً ديروزي‌ها ـ هم‌نسلان فيلمساز ـ نيز چندان رابطه‌اي با سرب نداشتند، جز معدودي از آن‌ها. مشكل و گير اصلي در ما نيست، در چه كسي جز سازندة سرب، مي‌توان آن را سراغ گرفت؟


اگر كيميايي مي‌خواهد همچون گذشته «سراغش» را از مردم بگيرد و در كنار آن‌ها از روشنفكران مماس با مردم، بي‌راهه مي‌رود و پرت. و در آخر، بهتر نيست هر كسي كار دلش را بكند و فيلم دلش را بسازد؟ كم‌تر ادعا كند و با خود، در درجة اول رو راست باشد، كه روراستي با تماشاگر را در پي دارد؟ بهتر نيست به‌خاطر دل دوستان قديم يا جديد، به‌خاطر رضايت مخاطب يا براي جلب روشنفكران قديم و جديد يا به‌خاطر همه، فيلم نسازيم، نقد ننويسيم و سعي در راضي نمودن همه نكنيم؟ كه هيچ ‌كدام، نه خود و نه ديگران از چنين معجون بي‌هويتي با هر ظاهر و رنگ و لعابي راضي نخواهند شد و فريب نخواهند خورد. پس واقعاً اگر مي‌خواهيم خودمان باشيم ـ نه حتي «به‌شدت» ـ سر خودمان كلاه نگذاريم و سر ديگران هم. خود بودن، با ادعاي آن همسان نيست، تصنعي و تحميلي نيست. جريان طبيعي ما است كه بايد بيرون بزند، راست و دروغ هم هويدا مي‌شود، به‌خصوص روي پردة سفيد سينما.

سروش، شماره 480، تیر 68

8 دیدگاه

۹۱/۱۱/۱۱

یک مشتاق
۹۲/۴/۱۱ - ۱۱:۴۴
67
پاسخ
عالی
سید مجید حسینی
۹۲/۴/۱۶ - ۰۵:۱۴
811
پاسخ
نقد نا درستی بود استاد. لطفا خود را اصلاح کنید.
اردلان
۹۲/۴/۳۰ - ۲۱:۵۲
105
پاسخ
اصلا فیلم های سنگین و بی سروته کیمیائی را دوست ندارم و فیلم هایش یکی از یکی بی ارزش تر و بی محتوا تر است و اصلا این دنیای کیمیائی در اثارش وجود خارجی ندارد و هیچ ما به ازائی چه در ایران و چه در دیگر کشورها ندارد و در ذهن کم توان کیمیائی ساخته می شود .
narges
۹۲/۶/۳۰ - ۱۲:۰۷
49
پاسخ
خوشحال می شوم اگر کسی داوطلب بشه برای این منتقد در ابتدا سینما، سپس سبک و از اونجا سینما ی آوانگارد، نوآر و در کل خلاقیت را "تعـــــــــــــــریف" کنه. نمی دونم توی سینمای دنیا کسی که فیلم های بزرگ رو زیر سوال می بره چی اسمش می ذارن.
این اسمش نقد مستقل نیست بلکه یه جور دیگر آزاری ِ !
از پایه های نقد اینه که فیلم رو با دنیایی که خود فیلم می سازه و معرفی میکنه باید سنجید نه با اصولی که خودت واسه خودت تعریف کردی و تو گوش همه داد می زنی !
امیرحسین
۹۲/۱۰/۱۱ - ۲۱:۲۴
12
پاسخ
سلام استاد فراستی
استاد کجایید پس؟!
چرا از هفت رفتید. چرا از تلویزیون رفتید. چرا از همه جا رفته اید. باور کنید هفت بدون شما و آقای جیرانی هیچ مزه ای ندارد. کاش می شد با آن نقدهای آتشین دوباره برمیگشتید...
مهدیار
۹۲/۱۰/۱۷ - ۱۵:۴۸
35
پاسخ
بی شک کیمیایی از معدود سینماگران ایرانی است که دنیای منحصر به فردی داره واز بزرگترین دیالوگنویسان سینمای ماست و حتی اگر زیر فشار منتقد هم له بشه از ارمانهاش دست نمیکشه.
حسن از تورونتو
۹۳/۱۱/۳۰ - ۰۹:۰۶
03
پاسخ
سلام استاد،دلمون براي رو كم كردناتون تو هفت تنگ شده،من ميگم پيشقدم شو يك برنامه به سبك خودت شبكه چهار راه بنداز،يه گله هم دارم كه داشتي از آشغال ده نمكي تعريف ميكردي،خيلي تعجب كردم از شما خيلي بعيد بود
mazyar mir
۹۵/۶/۵ - ۱۲:۲۱
10
پاسخ
با سلام و درود بی پایان
استاد فراستی عزیز و بزرگوار نقد شفاف و روشن و حرفه ای شما را خواندم و بسیار لذت بردم لطفا نقدهای بنده را که بر اساس ساختارهای تکنیک زبان بدن سالها است نوشته می شود را نیز مورد بازخوانی قرار دهید با تشکر مازیا ر میر
All Rights Reserved by MassoudFarassati.com 2012

© Deyhim

info@massoudfarassati.com