وبسایت رسمی مسعود فراستی
مالیخولیای ملی مادر (علی حاتمی - 1368)

هنر نمايش يا كاردستي

مادر يعني يك پوستر جذاب و خوش‌فرم سينمايي، يك ‌سري عكس‌هاي نظرگير و غيرمتعارف از فيلم در مطبوعات و پشت ويترين سينماها، يك تيزر مؤثر تلويزيوني، تعدادي بازيگر معروف و پرطرفدار قديم و جديد، يك فيلمساز قديمي و پرآوازه ـ چه براي تماشاگران فيلمفارسي و چه روشنفكران ـ با بيش از بيست سال سابقة فيلمسازي و يك دوجين فيلم در كارنامه و صاحب يك سريال بنام و پرطمطراق تلويزيوني بعد از انقلاب ـ هزاردستان ـ و چندين مصاحبة مفصل و مختصر در باب فيلم. چه قبل از اكران و چه بعد از آن، به اضافة ديالوگ‌هاي آهنگين و نمكين ـ اما بي‌ربط، نچسب و غيرسينمايي ـ به همراه موسيقي دلنشين ايراني. گل و گياه و شمعداني و اقاقيا و آبپاش، حوض و ماهي قرمز، هندوانه و خربزه. كاهو و سكنجبين و سركه و آب‌ليمو، باقالا و گلپر، چلوكباب و گوجه، بستني نوني و تخت چوبي در حياط قديمي با ديوارهاي لاجوردي‌رنگ در يك خانة سنتي، به‌علاوة عرفان‌بازي مد روز و گريم خوب و خُل‌بازي بزرگسالان كودك‌نماي «محلة برو بيا»، كه اين همه ظواهر مي‌دهد: يك فيلم بسيار بد و بي‌جان به نام ‌مادر‌. كه سينمايش يك چيز دارد: يك‌ سري نماي كارت‌پستالي طبيعت بي‌جان به اضافة شيفتگي بيمارگونه به اشياء و انسان‌هاي عتيقه، آن‌ هم عتيقة زنگ‌زده. و يك چيز ندارد ‌كه اصل قضيه است: جان دادن به اين انسان‌ها و اشياء. در نتيجه مادرش، بدجوري بي‌جان و بي‌رمق است و سخت ملال‌آور و حداكثر تك فريم‌هاي مونتاژنشدة چشم‌فريب است و بس. يا دقيق‌تر، عكاسي است، نه سينما؛ چه رسد به سينماي ملي.

مادر نان اسم و رسم گذشتة خالقش را مي‌خورد؛ گذشته‌اي كه درگذشته. اگر حاتمي در گذشته آثاري ساخته كه در لحظاتي حس و حالي داشت ـ به‌خصوص ‌سوته‌دلان‌ ـ به اين علت بود كه اداي خودش و ديگران را درنمي‌آورد و با زمانه‌اش هم چندان بيگانه نبود و با آثارش، حتي با حسن كچل و حاجي واشنگتن هستة مشتركي داشت و حداقل با برخي لحظات آن‌ها همدلي مي‌كرد. به همين دليل هم، اين فيلم‌ها ـ با وجود ضعف‌هاي بسيارشان ـ يا لااقل لحظاتي از آن‌ها به دل مي‌نشست. اما امروز حس و حالي براي فيلمساز ما نمانده و به جاي اين حال از دست رفته، تنها يك چيز نشسته: ادا درآوردن يا دقيق‌تر اداي خود را درآوردن و اداي امروزي‌ها را درآوردن و كَت‌بسته خود را به مد روز تسليم كردن و اداي ملي درآوردن.

حاتمي امروز نمي‌تواند با مادرش همدلي و دلسوزي كند و مادر برخلاف آثار گذشتة او كه بعضاً جاني داشتند و حالي، سخت بي‌جان است و بي‌درد، مصنوعي است و دروغين و حتي مضحك.

وقتي فيلمسازي با زمانه‌اش نباشد، آن را نشناسد، متعلق به آن دوران نباشد، با آدم‌ها و مسائلشان بيگانه باشد، ناچار است به گذشتة خود نقب بزند، به اشياء در گذشته دل خوش كند و با آدم‌هاي عتيقه‌اي سرگرم شود. حاتمي امروز ديگر هيچ حرفي براي گفتن ندارد يا حرفش از جنس زمانه نيست. با تفكرات و حال و هواي گذشته مي‌خواهد اگر بشود با امروز و امروزي‌ها ارتباط برقرار كند. اشكال بزرگش هم در اين است كه مي‌ترسد دنيايش را همان‌طور كه قبلاً ارائه مي‌داده، نشان دهد و به اين دوران ـ كه با آن هم‌خوان نيست ـ كاري نداشته و اداي برخي از امروزي‌ها را درنياورد. با زبان عاريه‌اي ديگران حرف نزند و لباس امروزي‌ها را به تن نكند. راست باشد و به جاي پيروي از اصول ديگران، از اصول خود پيروي كند، وگرنه آزاديش را ـ حتي در نفس خود ـ در جلوي پاي طرفداران مد روز به دست خود قرباني مي‌كند.

به اين دلايل است كه «راه‌حل» حاتمي ـ همچون بسياري ديگر ـ عارف‌نمايي، فرافكني و پناه بردن به دنياي كودكي، آن‌ هم از طريق يك بزرگسال نيمه‌ديوانة كودك‌نما و جست‌وجوي معصوميت از وراي ديوانگي، به از دست دادن «خود» مي‌انجامد و به از دست رفتن كامل اثر و لحظاتش.

به نظر مي‌رسد فشار اين سال‌ها براي فيلمساز ما طاقت‌فرسا بوده و او را ناچار كرده از ترس بمباران و موشك‌باران، جنگ و انقلاب، مثل بسياري از قديمي‌ها به تخيل گريز بزند و به ماشين تخيليش پناه ببرد و فكر كند كه اگر سوار اين ماشين قراضة بي‌سقف و بي‌بدنه شود و برود در «تونل زمان» و زوركي اداي بچه‌ها را دربياورد، قضيه حل مي‌شود ـ كه نمي‌شود ـ و بدتر هم مي‌شود، چراكه اين تخدير است و تأثيرهاي هر مخدري دير نمي‌يابد و فقط بازگشت به دنياي واقعي را سخت‌تر مي‌كندو سردرگمي را بيش‌تر. از همين رو است كه نگاه صحنة ماشين‌سواري «غلامرضا» و «ماه‌منير» گم مي‌شود و معلوم نيست اين صحنه از ديد كيست، كه نه از جانب شخصيت‌هاي قصه است، نه فيلمساز و نه هيچ ‌كس ديگر.

«راه‌حل» حاتمي نوستالژي بازي و پناهنده شدن به دنياي كودكي و عرفان بازي، راه‌حل كاذبي است، چراكه فيلمساز، نه حس و حال كودكي دارد و نه پاكي و معصوميت آن را و نه حتي نوستالژي‌اش را، و نه شناخت و سير و سلوك عارفانه.

گويي فيلمساز از ارائة خود واهمه دارد و به‌ناچار خود را در پشت نوستالژي كاذبي پنهان مي‌كند.

ماندن در دوران كودكي، در بزرگسالي اداي بچه‌ها را درآوردن، نه نوستالژي، كه عدم بلوغ است. اگر در جواني آرزوي پير شدن و عصا در دست گرفتن و چپق كشيدن داشته باشيم يا در پيري، آرزوي بچه شدن و بازي‌هاي كودكانه و پستانك، نوستالژي دروغيني است و بيمارگونه و حتي ماليخوليايي. آرزوي فراغت، امنيت، محبت، سرپرست داشتن، هم نوستالژي نيست.

نوستالژي چيزي است غيرقابل حصول، نوستالژي زمان (دوران) يا مكان (محل)، شيء يا انساني را داشتن، به اين معنا است كه ديگر نمي‌توان آن‌ها را به دست آورد، نه واقعيت، نه حتي در تصور، شايد فقط در خيال. تا وقتي كه مكان (خانة مادري) و زمان (در قيد حيات بودن عوامل انساني نوستالژي: مادر و خواهران و برادران) وجود دارند و هر آن مي‌شود با يك تلفن دروغين همه را در خانة مادري جمع كرد و بازي كرد، نوستالژي‌يي وجود ندارد و اين، فقط اداي آن است يا نوستالژي نوستالژي داشتن، يا دكان نوستالژي باز كردن. اين‌كه نوستالژي چيز خوبي است يا بد، بماند. فقط اين را يادآوري كنم كه معمولاً شاگردتنبل‌ها نوستالژي مدرسه را دارند كه بازي كنند و آرزوهايشان را هم ماندن در همان سن و سال و حال و هوا است؛ و نه شاگرداول‌ها كه با زمان جلو مي‌روند و نگاهشان به جلو است و به آينده و نه به پشت سر براي فرار از واقعيت‌ها.

اين ادا درآوردن، اپيدمي خطرناكي است كه حداقلش به مرگ هر نوع ابداعي مي‌انجامد، به‌خصوص وقتي كه اداي خود و گذشتة خود را دربياوريم و بدتر از آن اداي مد روزي‌ها را.

زماني كه فيلمسازي به ته خط مي‌رسد ـ از نظر خلاقيت ـ به جاي پرداختن به خود و به پالايش و جلا دادن خود در آثارش، از خود تقليد مي‌كند و در دام يك فكر ابداعي با يك اثر با حس و حال اسير مي‌شود ـ سوته‌دلان ـ و دل‌مشغوليش، پناه بردن به خاطرات آن اثر يا لحظات آن مي‌شود؛ دل‌مشغولي‌يي كه از يك معروفيت ناگهاني به دست آمده و بعدها چون تكرار شده، فيلمساز را شرطي كرده، به گونه‌اي كه قادر نيست از آن خلاصي يابد. مثلاً خيلي‌ها گفته‌اند كه بله حاتمي، عجب به اشياي عتيقه يا دقيق‌تر به سمساري يا به ديالوگ‌هاي غيرمعمول علاقه دارد و چه خوب آن‌ها را به كار مي‌گيرد و چقدر ملي است! امر به او مشتبه شده و فكر مي‌كند «وجه تمايز» مهم و مشخصي از ديگران دارد و به همين جهت، در آن درجا مي‌زند و از اين طريق خود را ارضا مي‌كند و مي‌فريبد. اما كار يك هنرمند يا صاحب اثر هنري، پرداختن به خود و جلا دادن خود است در كنار اثرش و اين فرق ماهوي دارد با تقليد از خود و اداي خود را درآوردن، تازه آن ‌هم خود بر باد رفته‌. اولي، خلاقيت است و ابداع و دومي، ماندن در يك دايرة بسته و پوسيدن؛ دايره‌اي كه هر نقطه‌اش تفاوتي با نقطة ديگرش ندارد و همين است كه بعد از مدتي، آثار «بي‌خود» زاده مي‌شود، آثار بي‌جان؛ آثاري كه نه هنر، كه به كاردستي ماند.

و مادر كاردستي است و نه خلق هنري. هيچ چيزش خلق نشده ـ نه فضا و نه پرسوناژها ـ كاردستي‌يي است كه ذوق چنداني هم در آن به كار نرفته و بدجوري وصله پينه‌اي و سرهم‌بندي شده است.

شخصيت‌هاي مادر آنچنان باسمه‌اي و مصنوعي‌اند و خلق‌الساعه، كه بود و نبودشان، جمع شدن و متفرق شدنشان و حتي مرگشان، هيچ حسي را به وجود نمي‌آورد و هيچ باوري را؛ و قصه‌اي را خلق نمي‌كند. قرار بوده كه ‌مادر‌ اداي ديني همگاني باشد به مادران همه، اما به جاي آن، به نفرت و به انتقام گرفتن از «مادر» فيلمساز تبديل شده.

اداي دين به مادر، از نحوه‌اي كه برايمان مادري شده، تأثير و نشأت مي‌گيرد. گويا فيلمساز ما احساس اين را دارد كه برايش چندان مادري نشده. اصولاً اداي دين همگاني به مادر، با وجود ظاهر غلط‌اندازش، فريبي بيش نيست، چراكه فقط مي‌شود به يك مادر ـ به مادر خود يا به مام وطن خود ـ اداي دين كرد. مادر، كه كلي و عام نيست، خاص است و از خاص بودنش است كه مهرش عام مي‌شود و لفظش نيز.

به نظرم، فيلمساز با وجود ادعايش ـ اداي دين ـ علاقة چنداني به مادرش ندارد. يا عذاب وجدانش نسبت به او آن‌قدر شديد است كه علاقه‌اش را مي‌پوشاند. مادر‌ حاتمي، نه مهربان است و نه زيبا؛ كهنه است و عتيقه. اگر چيزي يا كسي براي ما عزيز باشد، علي‌القاعده در تصورات و رؤياهايمان، در بهترين و زيباترين صورتش او را مي‌بينيم. پس اگر او را در چنين وضعي نبينيم، نه علاقه، كه تنفر خودآگاه يا ناخودآگاه ما را القا مي‌كند.

فيلمساز، مادر را به‌زور از خانة سالمندان به بيرون ـ به «خانة مادري» ـ مي‌آورد، يك هفته‌اي زندگيش مي‌دهد كه سريعاً باز پس بگيرد. فرزندانش را، كه يكي خُل است، ديگري افسرده و در عشق شكست‌خورده، آن يكي ظالم و لُمپن و دلال و آن ديگري عارف قلابي احساساتي، اما اخته، فقط دختر كوچك حامله ظاهراً و بي‌خودي مهربان است، نشانش مي‌دهد كه چه‌كار كند؟ كه شرمنده‌اش كند و شكنجه‌اش دهد؟ معلوم نيست چگونه اين موجودات كج و كوله قادرند اين مادر را ـ كه آن‌ها را تربيت كرده ـ دوست داشته باشند. و مادر، عامل وحدت و مهرباني‌شان شود؟ اگر اين فرزندان بي‌ريشه و بي‌تبار مادر را دوست داشتند، چرا او را به خانة سالمندان تبعيد كرده‌اند؟ حتي دختر كوچك ظاهراً مهربان و عاشق، چگونه به اين قضيه رضا داده و چرا او را در خانة خود نگه نداشته؟ اگر اين فرزندان به بن‌بست عاطفي رسيده، «حسرت» مادري دارند و به دنبال بوي مادرند، چرا آن را در خانة قديمي جست‌وجو مي‌كنند؟ مادر، كه در خانة سالمندان است و بوي مادر كه از آغوش او مي‌تراود هم بايد در آن‌جا باشد ـ در تبعيدگاهش ـ نه در خانة قديمي. مادر در يك‌ جا، بويش در جاي ديگر؛ بر در و ديوار خانة سنتي و قديميش! اين، مُثله كردن مادر نيست؟ و نوعي فتيشيسم در و ديوار، اسباب و اثاثية عتيقه و معماري سنتي؟ اشياء مهم‌ترند يا انسان؟ و تازه اين خانة مادري يا به قول فيلمساز «خانة امن»، چگونه جايي است و چه دارد؟ امنيت؟ اين خانه كه محل دعوت و اذيت و قهر و عذاب است؟ و با آمدن خلق‌الساعة فرزند عرب‌زبان ـ يا عرب‌نما ـ با دوربين عكاسي و سوغاتي‌هاي غربي، هم به محل مهر و آشتي تبديل نمي‌شود. اين خانه مكان سورچراني است و خورد و خوراك. گويا هم مادر و هم فرزندان به جاي «حسرت» و دلتنگي براي هم، «نوستالژي» چلوكباب و كاهو سكنجبين دارند و بس. تازه پول اين بريز و بپاش «نوستالژيك» را هم ظالم‌ترين فرزند مي‌پردازد. راستش همة فرزندان اين مادر از او متنفرند. بي‌خودي هم او را به تبعيد نفرستاده‌اند. مادر براي آن‌ها منشأ يك‌ سري تضادها و كشمكش‌ها است. مادر، كه خود از تبعيد آمده، بچه‌هايش را يك هفته در تبعيدگاه «خانة امن» زنداني مي‌كند و مادرسالارانه حق ديدار زن و شوهرانشان را از آن‌ها مي‌گيرد. همچنان كه فرزندان او را به تبعيد فرستاده بودند. هم مادر و هم فرزندان در اين خانة ناامن، خودآزار و دگرآزارند. اين‌كه مكافات مادر است و محاكمة او، و بعد هم اجراي حكم اعدامش. نه اداي دين و سپاس و ستايش از او.

فيلمساز ما آرزوي مرگ مادر را دارد و براي پوشاندن عذاب وجدانش، تبعيدگاه مادر را «ايستگاه بهشتي» مي‌نامد و مرگش را «رهايي» و رفتن به بهشت. فيلمساز ما، براي مادر وقت مرگ تعيين مي‌كند ـ مرگ هم با كامپيوتر برنامه‌ريزي شده ـ و مراسم مرگ را هم به دست خود مادر برگزار مي‌كند. قبل از مراسم، خورد و خوراك مفصل و بعد تدارك خورش قيمه و رخت و لباس سياه و بعد كه خيال مادر از لپه و برنج و حلوا و گوشت و لباس راحت شد، با يك ضربه كارش را تمام مي‌كند. در واقع، مادر به دستور فيلمساز به‌طور «طبيعي» هاراگيري مي‌كند.

به نظرم صحنة «رهايي» و محو شدن ميله‌هاي تخت خوابش و نورافشاني تخت، گل و قرآن، يك ادا است يا يك دغل‌كاري آشكار. اين مرگ نمي‌تواند برخلاف ادعاي فيلمساز، «سبك‌بار» باشد و «عارفانه». اين مرگ، اگر «رهايي» باشد، رهايي از شرّ اين بچه‌هاي درب و داغان است و برآوردن آرزوي آن‌ها و هيچ ربطي به «وصل عاشقانه و عارفانه» ندارد. اگر مادر سمبل زايش است، اين «زايندگي» او ادامة حيات نيست و نمي‌تواند اثر مثبتي در وجود زندگي اين آدم‌هاي جعلي عقب نگه داشته‌شده بگذارد، چراكه حاصل اين «زايندگي»، به اين علف‌هاي هرز منجر شده، لمپن و دلال، عقب‌مانده و خُل، اخته و افسرده و غيره. و اگر اين مادر، نماد وطن باشد كه واويلا! با اين ميوه‌هاي تلخش. اين توهيني است به مام وطن و به فرزندان آن.

نگرش فيلمساز نسبت به مرگ، باز هم برخلاف ادعايش، نگرشي شرقي ـ ايراني نيست. اگر هم شرقي باشد، متعلق به خاور دور است و نه خاورميانه. ديد شرقي ما از مرگ، بي‌مسئوليت و بي‌ترس نيست، فرار نيست. اگر مادر، مسلمان است، كه گاهي صبح‌ها نماز مي‌خواند، آن ‌هم بعد از طلوع آفتاب! بايد از گناه بترسد و از سؤال و جواب. اگر مادري قبل از مرگش، پسر ظالمي دارد، نمي‌تواند با خيال آسوده و «سبك‌بار» از دنيا برود؛ عذاب مي‌كشد، چراكه لااقل اين را مي‌داند كه بايد جواب پس بدهد از براي تربيت چنين فرزنداني.

براي فرد مسلمان، مرگ از يك طرف ادامة حيات است و پيوستن به اصل ـ و براي عرفاي واقعي و نه عارف‌نمايان، پيوستن عاشق به معشوق است و وحدت عشق و عاشق و معشوق ـ اما از سوي ديگر، بي‌حساب و كتاب نيست. گناه مطرح است و جهنم و بهشتي وجود دارد. مگر اين‌كه اعتقادي به جهنم و بهشت نباشد و به خدا. اين نگاه نسبت به مرگ، به نگاه برخي قبايل آفريقايي ماند يا بودايي يا ديگر آيين‌هاي سنتي خاور دور يا نگاه سرخ‌پوستان. اين سرخ‌پوستان هستند كه از مرگ نمي‌ترسند و به اين سبك ـ مادرگونه ـ تدارك مرگ را مي‌بينند. آن را جشن گرفته و شادي مي‌كنند، چراكه تلقي‌شان به آيين‌هاي بدوي‌شان مربوط است و تبيين اقتصادي هم دارد؛ يك نان‌خور كم. آن‌ها هستند كه معتقدند تا وقتي كسي به درد مي‌خورد، حق دارد بماند. اگر نتواند كار كند و سربار ديگران شود، حق زيستن ندارد.

اما نگاه مسلمانان ـ و بسياري ديگر ـ غريزي و فطري است. همه از مرگ مي‌ترسند و اصولاً ترس از مرگ، جزو وجود هر انساني است.‌ بخشي از اين، ترس از ناشناخته‌ها است‌. مسلمان هم از مرگ مي‌ترسد، از گناه هم. و از خدا مي‌خواهد تا گناهان او را نبخشيده، او را از دنيا نبرد. به او فرصت بدهد كارهاي انجام‌نگرفته‌اش را به سامان برساند. به شناخت برسد و به خود و در نتيجه به خدا. اگر هم خود را تسلي مي‌دهد، به اين خاطر است كه معتقد است عفو خدا بيش از گناهان او است.

نگرش مادر نسبت به مرگ، نگرش عرفان قلابي و مخدر مد روز است. «عرفان» بي‌مرارت و بي‌حس، عرفان بي‌سلوك و بي‌ديانت؛ عرفان آب حوض و ماهي قرمز و انار سرخ و گل و گياه و... . به‌راستي «عرفان» چيز خوبي است در سينما. همه گونه مي‌شود تفسيرش كرد و همه چيز به آن مي‌چسبد. هر حرف آن را مي‌شود به نوعي تعبير و تأويل كرد. «ع» آن مثل عشق، علي يا مثل عتيقه، عمر. «ر» مثل روح، رهايي يا مثل ريا، روشنفكربازي. «ف» مثل فكر، فرهنگ يا مثل فرار، فراموشي يا فيلمفارسي. «ا» مثل انسان، اسلام، آزادي يا مثل ادا، انار، اسارت. «ن» مثل نياز، نماز يا مثل نان، نوستالژي يا نوستالژي‌بازي.

تا اين‌جا بحث نوستالژي و عرفان فيلم. اما بحث «نمايش» و ربط آن به واقعيت، به فراواقعيت و به طبيعي بودن، كه ادعاي بزرگ فيلمساز ما است. «اساساً موضع من واقعيت نيست. من در اين‌جا، در هيچ موقع و جاي ديگر با واقعيت سروكاري ندارم. پرسوناژ فيلم من كتابي كهنه و عتيقه را ورق مي‌زند؛ كتابي خطي را كه متعلق به پدرش بود و از ميان كتاب، گل سرخي تازه، كاملاً تازه را پيدا مي‌كند. من كارم نمايش است، با واقعيت اصلاً سروكار ندارم... مسئلة من نمايش است؛ لذت و زيبايي نمايش... صحنه‌ها طبيعي هستند، اما واقعي نيستند... در زمان هم با واقعيت كاري ندارم... موضوع من طبيعي بودن است.»

حال ببينيم اين «طبيعي بودن» چيست. آيا با گفتن اين جملات ظاهراً ضد فاضل‌منشانه كه «من كارم نمايش است.» يا مثلاً «من فيلمساز اصيلم.» كسي هنرمند مي‌شود و كارش هم اثر هنري و نمايش؟ و موضوعش هم طبيعي بودن؟ اين ادعاها را در مصاحبه‌ها كه هيچ، بالاي تك‌تك نماهاي فيلم هم كه بنويسند يا مصاحبه‌ها را به فيلم سنجاق كنند، چيزي حل نمي‌شود و باري به فيلم افزوده نمي‌گردد، فقط كار مدعي مشكل‌تر مي‌شود، چراكه «نمايش» شوخي نيست و هر چيزي را هم نمايش نمي‌گويند. بحث طبيعي بودن و واقعيت و فراواقعيت، كه عتيقه جمع كردن و سمساري نيست. اين بحث، حساب و كتاب دارد و قاعده و منطق. براي رفتن به فراواقعيت بايد از واقعيت گذر كرد، نه از ذهن. براي آن‌كه چيزي غيرواقعي به باور بنشيند و قابل قبول و طبيعي جلوه كند، غير از قريحة فوق‌العاده، شناخت مي‌خواهد و استادي.

اثري هنر مي‌شود و طبيعي و واقعي مي‌نمايد كه در آن زندگي جريان داشته باشد. آدم‌هاي اثر زنده باشند و با روح و با خون. فضا زنده باشد و بخشي لاينفك از اثر و همه چيز داراي قاعده و منطق خاص خود. هر بازي‌يي قاعده دارد و هر نمايش نيز. منطق نمايش هم نه زوركي و تحميلي است و نه مصنوعي و بي‌جان و نه ادعا.

بسياري از هنرمندان بزرگ در آثارشان ما را وارد دنيايي مي‌كنند كه ظاهراً به واقعيت ربطي ندارد و جابه‌جا طبيعي بودن و واقعي بودن اين دنياي غيرواقعي، طبيعي بودن كنش‌ها و واكنش‌هاي پرسوناژها را به ما ارائه مي‌دهند و به نمايش مي‌گذارند. لحظه به لحظه از واقعيت حركت و مرز واقعيت را مي‌شكنند، آن‌ هم نه دفعي و بي‌قاعده، چراكه ناگهاني و «كارتوني» نمي‌شود به ته چاه رفت يا بالاي نردبان. يا با مداد پاك‌كن، چيزي را محو كرد و با مداد چيزي را خلق. به همين جهت حتي ديوانگي‌هاي برخي پرسوناژها بسيار واقعي مي‌نمايد و طبيعي هم هست، همچون زندگي. آنچنان طبيعي كه بيش‌ترين همدلي ما را برمي‌انگيزاند. براي واقعي جلوه دادن بايد تا حد بسياري همدلي را برانگيخت و خالق براي همدلي واقعي مخاطب مي‌بايست مخلوق ـ پرسوناژها ـ را دوست بدارد. اگر خالق چنين وفاداري و مهري نسبت به مخلوقش داشته باشد و بلد هم باشد كه آن را به نمايش درآورد، مي‌تواند همدلي ما را ـ به ‌گونه‌اي طبيعي و راست ـ برانگيزاند. حرکت از واقعيت، شكستن مدام واقعيت، رسيدن به واقعيت برتر، اساس اين همدلي است تا اثر از راه دل، به منطق و شيوة تفكر تبديل شود و در دل ما جاي گيرد و از راه دل به عقل.

براي ايجاد اين احساس كه منجر به باور مي‌شود، ساخت و ساختار اثر نقش ويژه يا حتي اصلي ايفا مي‌كند؛ ساختار منسجم و يگانة آن. اگر افتتاحيه‌ها و مقدمات و فضاسازي چنين آثاري را حذف كنيد، ديگر نه واقعي هستند و نه به باور مي‌آيند، در نتيجه، ارتباطي با مخاطب برقرار نمي‌كنند. فرم و ساختار اثر تعيين‌كننده است.

حماسة كربلا را همه شنيده‌ايم، شمر را هم مي‌شناسيم؛ ده‌ها و بلكه صدها بار خوانده، شنيده و تعزيه‌اش را ديده‌ايم و هر بار هم طرفدار امام حسين(ع) شده‌ايم و دشمن شمر؛ درست؟ خب اگر همين قضية آشنا را طوري روي صحنه آوريم كه بازيگر نقش امام حسين بد بازي كند و خصوصيات او را نرساند، از نظر ظاهري، نحيف و ضعيف باشد و از نظر روحيات، ترسو و ناجوانمرد و درست برعكس، شمر خصوصيات مثبت قدرت، مردانگي و حميت داشته باشد، «نمايش» چه اثري مي‌گذارد؟ و ما در آن نمايش طرفدار چه كسي مي‌شويم؟ اين مثال، در مورد قضيه‌اي تاريخي است. اما براي موضوعي غيرواقعي هم صدق مي‌كند. شاهنامة فردوسي را در نظر بگيريد. در شاهنامه‌ هيچ شخصيتي واقعي نيست، اما در طي قرون و اعصار، همه قصة رستم و سهراب را شنيده‌اند؛ دهان به دهان و سينه به سينه گشته و به باور همگاني نشسته. همه رستم را و سهراب را باور كرده‌ايم و هفت‌خوان رستم را و جنگيدن با ديو سپيدش را. و همه طرفدار رستم شده‌ايم. حال آن‌كه نه رستمي وجود داشته و نه ديگراني. كل قصه سبمليك است و آنچنان سمبليسم فردوسي طبيعي است ـ واقعي ـ كه به اسطوره تبديل شده؛ و اسطوره و واقعيت يگانه شده‌اند. ما در شاهنامه از واقعيت به فراواقعيت مي‌رسيم و انسان‌ها و چيزها را در آن دنيا مي‌بينيم و باور مي‌كنيم. اثر، ما را از واقعيت‌ ‌گذر مي‌دهد. پس از آن دوباره بازگشت به واقعيت و باز گذر از آن و «اتفاق» محقق مي‌شود. اتفاق غيرواقعي به وقوع نمي‌پيوندد. هر اتفاقي واقعي است. وقتي كسي مرد، ديگر مرده. سهراب را نمي‌شود زنده كرد. اين منطق هنر است، همچون منطق زندگي.

براي به باور نشاندن زندگي و مرگ شخصيت‌ها، هم استادي لازم است ـ و حتي نبوغ ـ و هم زحمت كشيدن و حتي جان كندن. براي اين «خلقت» هم خالق مي‌بايست مخلوقش را باور كند و دوست بدارد و به او وفادار باشد ـ خلقت، بي‌عشق نمي‌شود ـ تا بتواند همدلي مخاطب را خلق كند و آتش بزند بر جان و بر روح.

شفقت به انسان و عشق به او همچون خورشيدي است در آثار هنرمندان بزرگ و اين خورشيد است كه قادر است غيرواقعي را طبيعي نمايد و واقعي.

راز و رمز هنرمندان راستين ـ كه به ‌مادر‌ و خالقش و امثال او ربطي ندارد ـ در اين شفقت، در اين استادي و در اين تلاش بي‌وقفه است و در فروتني جدي و واقعي‌شان.

در يك اثر هنري، زماني طبيعي بودن به ظهور مي‌رسد و بر «واقعيت» زندگي پيروز مي‌شود كه تك‌تك لحظات اثر‌ تا نقطة پايان آن در يك کل به‌ هم پيوسته، مرز واقعيت را بگذارند. به ‌گونه‌اي كه يك صحنه يا پرده يا لحظه‌اي را نشود حذف يا جابه‌جا كرد. و اگر نتوانيم چنين كنيم، گل سرخ لاي كتاب آقاي جلال‌الدين ـ با وجود اسم عاريه‌اي و بي‌مسمايش و اداها و كلام احساساتيش ـ هر چقدر هم تازه باشد، بي‌جان مي‌شود و بي‌معني، حتي خنده‌دار، و به ‌جاي طبيعي نماياندن، حداكثر به تردستي شبيه مي‌شود و بس. مشكل فيلمساز ما كه گويي اپيدمي هم هست، مشكل خودشيفتگي و ادا است كه فيلم مرده‌اش را هنر نمايش مي‌نامد و «تردستي» را طبيعي بودن. اما گويي واقف است كه اثرش بلاواسطه قادر به ايجاد ارتباط با تماشاگر نيست، به‌ناچار به نقد فيلم هم مي‌پردازد و به بهانة مصاحبه، يك‌ بار قبل از اكران و چند بار بعد از آن، نقد سراسر مثبت و حتي شيفته‌اي از اثرش ارائه مي‌دهد. كافي است سؤالات را از مصاحبه حذف كنيد و اين قضيه در بين اكثر فيلمسازان ما آنچنان مد شده كه احتياجي به منبع ذكر كردن و رجوع دادن نيست؛ هر مجله يا روزنامه‌اي را كه بگشاييد، گواه اين مدعا است.

اين همه خودشيفتگي كه در واقع از عدم اعتماد به خود و به اثر سرچشمه مي‌گيرد، راه به جايي نمي‌برد و يك كاردستي بد و بي‌جان، به فيلمي هنري و زنده و ملي بدل نمي‌شود. فروش فيلم هم به‌تنهايي دليلي بر ارزش آن نيست. سينما زنده است و نقد هم.

سوره شماره 7 و 8، مهر و آبان 69

23 دیدگاه

۹۱/۱۱/۱۱

مسعود صدروللهی
۹۲/۱/۲۴ - ۱۶:۳۱
133
پاسخ
عالی بود.فرقه واقعییت،تخیل و طبیعی بودن بهسه گستردیی هست،کاش بیشتر بهش میپارداختین.
سهند
۹۲/۴/۹ - ۱۰:۳۹
2622

آقای فراستی اینقدر در فرم گیر کرده ای که از سینما چیزی جز یک ظرف نمی بینی و اصلا محتوا و معنا برات مهم نیست و البته توصیه می کنم یک دوره فلسفه سینما را مطالعه کنی تا لااقل متوجه شی سینما چرا شکل گرفت شدیدا خودباخته هستی و دچار کمبود . کمبودهات را در قالب ویران کردن اکثریت و ایجاد یک دنیای ذهنی برای خودت جبران می کنی و فکر می کنی سینما یعنی اونی که شما می گی که شانس آوردیم شخصیتهایی مثل شما در اوایل جان گرفتن سینما زیاد نبودند وگرنه باید قاتحه سینما را می خواندیم چون سینما برای شما در ظرف کوچکی قرار داره البته شخصیته آدمها را نمی شود عوض کرد مخصوصا در سن شما اما توصیه می کنم به جای ظاهر شدن در انظار عمومی کنج عزلت گزینی و کمی هم به خودت و قالب بی محتوایی را که برای خودت ساختی فکر کنی

علیرضا
۹۲/۵/۱۲ - ۲۲:۰۱
818

مودب باشیم ! شما احتمالا یه جور روشنفکری هستی که حال کتاب خووندن نداری پس فیلم می بینی و بعد پیش خودت حسابی حال می کنی ! ها ؟
عزیز جان ، به شما توصیه می کنم داستان های ادبیات کلاسیک رو بیشتر مطالعه کنید تا منظور آقای فراستی رو بهتر بفهمید !

فدروس
۹۲/۴/۲۸ - ۰۱:۱۱
125
پاسخ
نقد چندان جالبی نبود. در مقایسه با نقدهای دیگر شما می توانم بگویم ضعیف بود. نمی دانم بعد از 5-24 سال آن را نقد خوبی می دانید هنوز یا نه. اما پرداختن به مسائلی مثل مرگ در اسلام و این مقولات هیچ ربطی به ساختار فیلم و فیلم نامه ندارد. به قول قالیباف شما نیت خوانی بلدی؟!
ارش
۹۲/۴/۳۰ - ۲۱:۴۲
195
پاسخ
به نظر من علی حاتمی کارگردان متوسطی بود که توان ساختن یک شاهکار تمام و کمال را به هیچ عنوان نداشت و بعضی از سکانس های اثارش به خصوص سوته دلان و هزاردستان به یادمندنی است. همین و بس.
مهیار
۹۲/۶/۱۲ - ۲۲:۰۶
99
پاسخ
من 2نکته را باید یگم.1.اولا این که علی حاتمی کارگردانی بزرگ به لحاظ اسم و رسم است و از نظر فیلم سازی فیلماش خیلی چنگی به دل نمیزنه حتی بعضی فیلماش افتضاح هستند نه دارای فرم نه دارای محتوا یعنی هیچ فقط فیلم سوته دلان به نظر من خوب بوده نه عالی و اما مادر :در این فیلم فیلمساز به درستی فیلم رو شروع میکنه اما در طول فیلم قصه ای که خیلی ضعیف روش کار شده خیلی خیلی کند پیش میره و بازی بازیگران این فیلم به جز اقای عبدی به هیچ وجه قابل قبول نیست و فیلمساز نمیتونه بازی خوبی بگیره از بازیگر و اصلا این شخصیت ها در نمیان و اقای عبدی هم به دلیل خاص بودن نقش و قدرت بالای بازیگری فیلم رو کمی قابل تحمل میکندامانکته2:اقای فراستی یکی از ضعیف ترین منتقدین ایران هستن ئ تا به حال نشده با یک منتقد بزرگ به قول خودش دعوا کنه و بتونه من رو قانع کنه و یکی از دلایل این مسئله نگاه اشتباه ایشون هست این اقا فیلم رو بر اساس فیلمساز نقد میکنه نه بر اساس فیلم مثلا اگر اصغر فرهادی بیاد و فیلم روزهای زندگی رو بسازه به هیچ عنوان خوشش نمیاد ولی اگه فیلمساز کسی دیگه باشه کلی تعریف میکنه و اینم بگم این مسئله به هیچ وجه فابل کتمان نیست
حسین
۹۲/۱۰/۱۵ - ۰۲:۰۰
10
پاسخ
من اطلاعات سینما یی در حد نقد یا پاسخ نغد رو ندارم ولی چیزی که می بینم اینه که تو ایران و حتی دنیا ! نقد رو جدل ودعوا می پندارند و با ضد گلوله و اسلحه پر به سراغش می آن. ... اول اینکه اگر کسی فیلمی می سازه ، اصلا دادن اطلاق بد یا متوسط یا خوب غلطه از نگاه منتقد ... من بیننده اگر بگم بد یا خوب نشانگر بر آورده شدن یا نشدن انتظارم از سینما و انتخاب اون فیلمه ، منتقد باید فقط تحلیل فنی کنه و قیاس بده با معیار های اصلی سینما ، سبک ، ژانر و ... کاری که آقای فراستی انجام میدهند ولی با زواید کلامی ، جملات شبه مغرضانه و قلمی پرخاشگر . نفد هر اثری نباید نقد شخصیت را دستاویز قرار دهد. من اگر آدم خودخواهی باشم و در مذمت خوخواهی فیلم بسازم ، نباید آن فیلم را بر اساس شخصیت من نقد کرد و تنها باید جنبه ی هنری ، فنی و محتوای فیلم را سبک سنگین کرد ... نقد های آقای فراستی را دوست دارم و آموزنده میدانم ، و علت بیان دیدگاهم همین علاقه است .... هدف از نقد یا آموختن به صاحب اثر است یا آموختن به سایرین که اگر غیر از این باشد فاقد اررش است ، ... . با لحن تند و کوبنده نه صاحب اثر متاثر می شود و نه دیگری اصل مطلب را به درستی می اموزد و دچار حاشیه ها و زواید گشته و تحلیلات فنی را لابه لای هجمه ها و زد و خورد ها گم می کند .... اگر کسی ایرادی بر نقد های آقای فراستی دارد ، نباید شخص ایشان را به چالش بکشد ، قصد بنده انتقاد از روش و منش نقد ایشان بود نه شخص ایشان و نه نقدشان بر فیلم مادر .... ممنون
میم اسلامی
۹۳/۳/۱۷ - ۱۶:۱۰
66
پاسخ
من گمان می کنم تا اکنون از نظر من تنها فیلمساز شریف، همین علی حاتمی است.
رضا
۹۳/۵/۱۵ - ۱۰:۱۵
55

شما اگه زحمتی نیست فیلمای بقیه رو هم ببین.

مجهول
۹۳/۱۱/۳۰ - ۰۰:۲۰
12
پاسخ
ما که از حرفای هیچ کس سر در نیاوردیم . ادم هر قدر بیشتر بدونه عذابشم بیشتره چون میدونه که دیگران نمی دونن و قبول هم نمی کنن
حرفای توگلومانده!
۹۴/۲/۳ - ۱۵:۰۸
32
پاسخ
نمیدانم چه باید گفت شاید بهت رآن باشد که چیزی نگفت!
منصف بودن سخت است!این آقایی که می گویند مودب باش!خودشان بی احترامی و قضاوت واقعا نابجا و بی اساسی می کنند.در خود این نقد هم دیده می شود این قضیه که اصلا بی طرفانه دیده نمی شود اثر،بلکه با در نظرداشتن شخصیت آفریننده آن و تحلیل های واقعا عجیبی از فیلم که ربط زیادی به آن ندارد(مثلا تشبیه این مرگ مادر به آداب سرخپوستان و تبعیدگاه وحرف هایی که درباره مرگ وعقاید مسلمانان می زند)خیلی یک طرفه است وبعضی حرف ها واقعا اساسی ندارد.من با بعضی نقد های آقای فراستی موافقم،وای بعضی تحلیل ها وربط دادن ها واقعا عجیب است.
بعضی افراد هم هستند که در این سایت فورا می آیند و یا تقدیر می کنند ازاستادشان واستاد استاد می کنند و اصلابه نظر خودشان هم اهمیت نمی دهند و وقتی آقای فراستی چیزی زا می گوید می گویند حتما مااشتباه کرده ایم ایشان می فهمند ایشان درست می گویند سواد ایشان برشعورما ارجحیت دارد یا میتازند به سایرین که توجشنواره ای هستی،روشنفکرنمایی ،کتب نخواندهای،بی سوادی و نمی فهمی.البته مخالفان ایشان هم گاه تندند و به عکس آن قبلی ها می گویند هرفیلمی فراستی با آن مخالف است خوب است وبالعکس!خودتان بیاندیشید.همه نظرات ایشان درست وهمه غلط نیست ،قضیه اینجاست که چون منتقددرست نداریم در واقع تقریبا (همه را نمی شناسم شاید استثنائاتی باشند)و همه تعارف می کنند و تملق وچاپلوسی وحمایت الکی وجود دارد وایشان اهل این تعارفات نیستند نظرات ایان مهم می شود گرچه همه درست نیست.به هرحال هرمنتقدی نظرخودش را می گوید،می توان قبول داشت و می توان قبول نداشت(چون در مقابل مخاطب هم شعور خودش را دارد و لازم هم نیست وهیچ جای دنیا هم این نیست که همیشه مخاطب و منقد همفکرباشند)مشکل اینجاست که عده ای از ایشان تقلید می کنند بدون هیچ پشتوانه ای،چه درست و چه غلط ادبیات ایشان اینگونه است اما شاگردانشان مانند پیروانی این ادبیات،این عقاید واین تفکرات را عینا رونویسی می کنند،این است که درنقدهیچ چیز جلو نمی رود!همانطورکه در سینما(که البته آن بحث خودش را دارد و به عوامل متعدد دیگری هم مربوط است که یکی اش همین است که منتقدتقریبا موجودنیست ،یا همان تملق گویان یا فحش دهندگان وکوبندگان یا مقلدان،که هیچ کدام هم معمولا فیلم را نقد نمی کنند یک سری جبهه گیری عجیب اجتماعی یا خیلی اوقات سیاسی می کنند و نظرشان را تنها اعلا م می کنند،اگر هم منتقدی باشد که واقعا فیلم را نقد کندبی طرفانه و بدون تقلید و تعارف و کوبیدن،فیلمسازها و آنانی که باید بشنوند کاری به کارش ندارند و یا راه خودشان را می روند یا این چیزها به مباحثه و دعوا وجنجال و توهین وخصومت شخصی و باز جبهه گیری وحرکت هایی ازجانب سایر منتقدین مردم وفیلمسازان وهنرمندان،کاملا غیرمربوط به خود سینما فیلم ها در رسانه و فضای مجازی و گرد همایی ها و...می شود.
ببخشید طولانی شد.یاباید چیزی نمی گفتم یا همه این هارا می گفتم!کاش درمان شود این قضاوت های هرروز،وخیلی چیزهای اجتماع که اگر بشود،سینماونقد هم درمان می شود.کاش...
یاسر الیاس پور
۹۴/۳/۴ - ۱۵:۱۳
18
پاسخ
من به عنوان یه بیننده عام ، از دیدن فیلم های علی حاتمی لذت بردم ، بعضی هاشو حتی بیشتر از یک بار دیدم. اما باید یک واقعیت رو اعتراف کنم. وقتی به خودم رجوع می کنم در میابم که در واقع نه از دیدن فیلم که از دیدن عکس های زیبا و شنیدن شعر گونه (چه منظوم و چه منثور) گفتگوها لذت می برم. این در مورد کلیات فیلم های علی حاتمی. از دوستان علاقمند به ایشون هم خواهش میکنم که یک بار دیگه فیلم های نامبرده رو بدون قاب های عکسی و دیالوگ های موزون تماشا کنن. شاید نظرشون عوض بشه.

اما در مورد فیلم مادر ، از مطالب عنوان شده (عکس زیبا ، دیالوگ آوازین) که بگذریم ، مادری که در این فیلم نشون داده شده ، نه یک مادر مسوول و دلسوزی که فرزندان رو درست تربیت میکنه ، بلکه از اون مادرهایی هست که بچه اش دزد ، قاتل یا بزه کار میشه و این مادر همچنان بدون توجه به مسوولیت اجتماعی ، به این فرزند عشق میورزه. این مادر علی رغم ظاهر معصومش ، عروس ها و داماد ها رو خودی نمیدونه که وارد جمع بکنه ! این مادر بیشتر از اینکه نگران آینده بچه های عاقبت سیاه شده اش باشه ، نگران آرد حلوای خودش هست و گوشت قیمه فاتحه خونی ! کدوم ما همچین مادرهایی رو سراغ داریم یا اینکه دوستشون داریم !؟ درنهایت ، داستان فیلم چیه ؟ مادری که ناگهان چند روز قبل از مرگ بچه هاشو جمع میکنه تا براش یه مراسم درگذشت در خور بگیرن ؟!
ت
۹۴/۳/۸ - ۲۰:۳۸
13
پاسخ
درقسمتی ازنقدخیلی کوتاه به مام وطن بودن مادر اشاره کرده اند...گیرم درنظرحاتمی اینگونه بوده است همانطورکه بنده برداشت میکنم در اینصورت چرا بداست صرفا به این خاطرکه توهین محسوب میشود؟شایدبهتربودازاین زاویه تحلیل میشد...لااقل اگرمثل برخی اززیباشناسان که استفاده ازمجازرامطرودمیدانند این نگاه نقدمیشد قابل قبول ترمیبود.ایکاش معیارتشخیص اثرخوب ازبدرابه طوراشکاردرابتدای هرنقدذکرمیکردید
m
۹۴/۳/۱۹ - ۱۰:۲۱
47
پاسخ
جان مسود اینا رو خودت نوشتی بقول خودت مقوا بود
رضا
۹۴/۵/۲۸ - ۱۳:۴۵
313
پاسخ
این فیلم زیبا بود چون بر دل می نشست و فیلم هر چی که بود مطمئنا " دغلکاری اشکار" نبود
طوفان
۹۴/۶/۲۸ - ۱۵:۰۵
66
پاسخ
پس شما از اول با همه فیلمها مشکل داشتی . کلا فکر کنم شما با فیلم مشکل داری
صادق هاشمی
۹۴/۷/۲ - ۰۲:۲۰
67
پاسخ
استاد فراستی دست مریزاد.
شهریار
۹۴/۹/۲۸ - ۱۳:۴۹
22
پاسخ
این فیلم یک نماد پردازی تغزلیست مثل مادر که مام میهن است و ماه طلعت نماد مهاجران و الی اخر .... نماد در سینما می تواند باشد اما خب درجه یک نیست.این فیلم دیالوگهای اضافی دارد مانند دیالوگ بچه ها و... اما در مجموع می بینیم که چی رنگ دارد خط داستانی دارد در ذهن ها می ماند بن مایه های قوی و ناب دارد مانند پنجره های فیلم که کا ملا روایت گرند . من مادر را فیلمی خوب می دانم و همین کافیست چه کسی می تون واقعا یک فیلم کامل بسازه؟؟تمام زیبایی ها یک جا جمع نمی شه پس می توان گفت انتظار را براورده می کند .و مطلب اخر اینکه اگر مثل خدا بنشینیم بالای سر بندهها و فقط ایراد بگیریم که همه گناه کارند به نظر من باید گاهی چشم پوشی کرد چون فیلمساز نمی تواند همه ی شخصیت ها زندگی کند پس مجبور است از تخیلش کمک بگیرد و این گاه خطا ایجاد می کند مگر نه اینکه شخصیت فیلم باید از تجربه ی فیلمساز بیاید و
این مطلب را برای ارادتی که به حاتمی داشتم نوشتم و احساس کردم به او که برای فرهنگ.تاریخ و سینمای زحمت بسیار کشیده کم لطفی شده است.
بی نام
۹۴/۱۱/۱۷ - ۰۰:۱۴
410
پاسخ
اینجا ایران است. جایی که منتقدش هم چون شما است که سلیقه را با نقد اشتباه گرفته . شما همان بهتر است بروید سینمای جان فورد را ببتنید
دانیال
۹۵/۲/۴ - ۰۲:۰۱
107
پاسخ
از شما متنفرم جناب فراستی....

از صمیم قلب عرض کردم :)
مهدی
۹۵/۳/۱۵ - ۰۶:۱۷
51
پاسخ
کاملا جهت دار نقد میکنید و کلا در جهت کوبیدن جریان روشنفکری هستید. اصلا کاری به فیلم ندارید و بیشتر شخصیت کارگردان رو نقد میکنید.
م-عباسی
۹۵/۵/۱۴ - ۱۷:۴۶
23
پاسخ
سالها بود که دلم می خواست بگویم مادر حاتمی به دلم نمی نشیند از جنس مادران سرزمینم نیست نقد شما حرف دلم بود
داود یزدانی
۹۵/۶/۶ - ۱۸:۲۹
14
پاسخ
درست میگی آقای فراستی، فیلم بیشتر کارت پستال است تا یک فیلم سینمایی، کاملاٌ نوستالژیک که انسان را به هم ذات پنداری وادار می کند، در حالی که موضوع مادر و درونیات او نسبت به فرزندش بسیار بسیار بسیار جای کار دارد. این فیل فقط برای روز مادر و برای تحریک احساسات زودگذر خوب است و بس
All Rights Reserved by MassoudFarassati.com 2012

© Deyhim

info@massoudfarassati.com