وبسایت رسمی مسعود فراستی
پیشکش به خانواده های ایرانی مقیم خارج از کشور یه حبه قند (رضا میرکریمی - 1389)

«يه حبه قند» فيلم بدي است. يك فيلم بدلي. «يه حبه...» حتي از شعر سطحي سپهري ـ زندگي جيره مختصري است مثل يك فنجان چاي و كنارش عشق است، مثل يك حبه قند – هم لوس تر است و بي هويت تر.


فيلم در تبليغات يعني: گل و گلدون و درخت و چراغ گردسوز، خانه قديمي سنتي، با حوض بزرگ پرآب، عكس هاي يادگاري خانوادگي با چراغ و گلدان شمعداني، دختري با لباس دهاتي و چادر گلدار سفيد، سوار بر تاب با پس زمينه اي از درخت و سيب و انار، زناني لبخند به لب با چادرهاي گلدار، مرداني با لبخند و با يك كله قند، آخوندي سفيد پوش بي عمامه دوقلو در بغل و چند بچه حيران، لوگويي با خط شكسته نستعليق و جمله «پيشكش به خانواده هاي ايراني».

و يه حبه قند در فيلم يعني: سه كليپ اسلوموشن سنت گرا و نيمه نوستالژيك با والسي غربي، تاب سواري، پرتاب هندوانه و سيب و خيار و گوجه به حوض خانه در حركت آهسته، كِركِر خنده هاي زنان چادر به سر، حركات موزون و ناموزون مردان بيكاره با لهجه هاي مثلاً محلي، قورباغه بازي كودكان، موبايل بازي ، قند شكستن، آشپزي و مراسم نصفه و نيمه عروسي و عزا به سبك و سياق ايرانيان عزيز مقيم خارج از كشور!فيلم علي رغم ادعاي ايراني، ملي و اصيل بودن ـ هم در فرم، هم در محتوا ـ فيلم ايراني و اصيلي نيست. فيلمي است فرم زده، بي معنا، بي سر و ته، شلوغ كار و دغل؛ فاقد قصه، روايت و روايت گري؛ فاقد تعليق، شخصيت پردازي و فاقد ساختار.

فيلم مملو از جزئيات است اما جزئياتي بي ربط و بي معنا، فارغ از كليات. اين جزئيات پردازي جز شلوغي و آشفتگي نيست؛ آشفتگي در نگاه و در فرم. نگاه فيلم، نه نگاهي شرقي ـ و ايراني ـ و دروني كه ملغمه اي است از نگاه توريستي و غربي به خانه و خانواده.

فيلمساز و هواداران روشنفكر مرعوب شده فيلم، آن را با فرش و مينياتور و نگارگري ايراني مقايسه كرده اند ـ قياس مع الفارق ـ و بعضي با «عرفان متعالي» ايراني؛ مقصود عرفان سطحي نيمه ناتوراليست نيمه بودايي سپهري است؟

لازم است همينجا تأكيد كنم كه فرش، پديده اي كاربردي است و مقايسه اش با سينما و مديوم هاي ديگر هنري، بي وجه است به خصوص از باب روايتگري.

مينياتور ايراني نيز هنر تصويرسازي است؛ يعني چيزي را تصويرسازي مي كند كه همگان مي دانند. شخصيت ها از قبل براي مخاطب آشناست. در فرم روايتش هم كه تو در تو و حلزوني است، مركزيت وجود دارد. در مركز آن شخصيت اصلي است و پرسوناژها به ترتيب اهميت قرار مي گيرند. اين نيست كه هر پرسوناژي هر جايي بنشيند، اين هم نيست كه همه عين هم به چشم مي آيند. اثر وحدت و انسجام دارد ـ در فرم ـ و نمي شود چيزي از آن كاست و يا به آن اضافه كرد.

درباره امپرسيونيسم هم ـ كه بعضي فيلم را امپرسيونيستي مي دانند ـ بگويم مسئله اصلي در اين مكتب، مسئله نور است. نور طبيعت و ثبت آن در اثر. رنگ هم تابع اين نور است. در اين مكتب، نقاش از آتليه بيرون مي رود ـ همچون فيلمساز نئورئاليست – و در جست وجوي كشف حقيقت لحظه به طبيعت نظر مي كند. زيبايي فرع و معلول اين كشف است؛ و نه زيبايي براي زيبايي.امپرسيونيسم «زيبايي صرف» نيست. در يه حبه قند، رنگ بازي اصل است. فيلتر زرد، امپرسيونيسم نيست. تقليد سطحي از آن است و بي اثر. رنگ هاي بي كنتراست هم زيبايي نمي سازند. در ضمن رنگ هاي اصلي سنتي ها، آبي و سبز ـ فيروزه اي است و بعد نارنجي.

رنگ، نسبت به تركيب بندي فرعي است، نه اصلي. تا وقتي فرم با هويت و بهينه نيست، رنگ بي معناست و بي هويت. رنگ درون فرم معنا دارد.

﷼دوربين فيلم كه تشخيص اصلي فرم است، دوربيني است سردرگم، مستأصل و فاقد آگاهي، در نتيجه بي هويت. نمي داند از نگاه چه كسي ببيند: فيلمساز، پسند، دايي، يا از نگاه جمعي؟!دوربين در صحنه هايي كه همه جمعند- سفره ـ كيفيت جايگاه افراد را نمي شناسد. در صحنه هاي پاياني همه به ترتيب سن نشسته اند، در واقع جايگاه هميشگي افراد روشن نيست ـ برخلاف خانواده هاي سنتي ـ زن دايي هم كه از همه زن ها بزرگ تر است، از ياد رفته و خارج از سفره است. دايي كه نيست. خوب است همين را ـ سفره و غذا خوردن خانواده ـ با دره من... جان فورد مقايسه كنيم. 

ميزانسن دقيق، دوربين باوقار منجر به شخصيت پردازي فردي، اهميت سفره و غذا در زندگي، جايگاه پدر و مادر – سر و قلب ـ و بچه ها و در نتيجه ساخته شدن يك سفره واقعي و يك جمع واقعي سنتي مي شود. هم جمع شكل مي گيرد و هم فرد. و خانواده جان فوردي، كه براي هميشه مي ماند و سنت هاي پاس دارنده آن و بعد چرايي و چگونگي تلاش خانواده پس از بحران اجتماعي و رفتن پسرها.

دوربين رودست پيش فعال و برونگراي يه حبه ، چه ربطي به فرهنگ ايراني دارد؟ چه ربطي به سكون، آرامش، وقار و درونگرايي فرهنگ ايراني ـ و شرقي- دارد؟

سرعت و لرزش اين دوربين براي «خارجي »ها، تنش ها و التهاب ها و بحران هاي بيرون، شايد قابل تحمل باشد و نه درون. درون را و نگاه به درون شرقي را دوربين ثابت مي تواند به نمايش درآورد. دوربين ميزوگوچي، ازو و ساتيا جيت راي را به ياد بياورد.

دوربين رودست و لرزاني كه در اساس برونگراست، مناسب محفظه رنج و كشتي گير است، نه يك فيلم خانوادگي ايراني.از به اصطلاح عمق ميدان هاي يه حبه قند بگذريم كه فيلمساز و هواداران بدجوري پزش را مي دهند. توجه كنيد دو نفر در پيش زمينه مشغول شوخي اند، در پنجره پشت سر كسي رد مي شود يا گربه اي، يا دو نفر چيزي مي گويند بي ربط، جزئيات براي جزئيات ـ و دوربين ثبت مي كند؛ چي را؟

***

همينجا درباره سه فصل رؤياگون فيلم ـ سه كليپ ـ بنويسم كه اسلوموشن فيلمبرداري شده اند و بسياري را فريفته است. در كليپ اول، قاصدك هاي ريز در هوا شناورند (شبيه اوايل آماركورد فليني). در كليپ دوم خرده ريزهاي رنگارنگ كاغذ زرورق در فضا پخشند و در كليپ سوم دخترك و تور عروسي و مرگ و عزا.به نظر مي رسد اسلوموشن ها ـ به خصوص اولي ـ به جاي فيلم سازي، كليپ سازي نوستالژيك است. 

با موسيقي والس، موسيقي و تصاوير را با اسلوموشن ها و موسيقي «در حال و هواي عشق» (ونگ كارواي) مقايسه كنيد، تفاوت ـ و تقليد ـ اصل و بدل آشكار مي شود. دكوپاژ كليپ ها اساساً براي موسيقي است؛ حتي جاي قطع ها. گويي در ابتدا موسيقي بوده كه برايش تصويرسازي كرده اند. البته تصوير هم بوده - در حال و هواي... - ريتم اش نيز وام گرفته از آنجاست. به اين مي گويند فرم اصيل ايراني؟

به باور من كليپ ها به شدت بازاري و پيش پا افتاده اند و غربي. اين كليپ هاي خوش آب و رنگ، جاي خالي شخصيت پردازي و حس كلي نداشته فيلم را پر نمي كنند. منطق دراماتيك آنها صرفاً قشنگي است و حتي به فضاسازي ابتر فيلم هم كمك نمي كند.

فضا وقتي ساخته مي شود كه شخصيت ها در محيط خاص خود زندگي كنند. فضا فرع شخصيت است و قصه. بدون شخصيت ها و روابط انساني شان، فضايي ساخته نمي شود. به نظر مي رسد كليپ ها اصلند و فيلم فرع آنها. فيلم مقدمه يا بهانه كليپ هاست.

اسلوموشن ها بي منطق اند و معلوم نيست از نگاه چه كسي اند. از نگاه پسند، از نگاه فيلمساز، از نگاه رضا (كودكي فيلمساز)، از نگاه جمع خانه؟ يا از نگاه روشنفكران سنت زده مدرن طرفدار فيلم؟

اسلوموشن ها طبعاً از نگاه آدم هاي خانه نمي تواند باشد كه در زمان حال زندگي مي كنند. از نگاه فيلمساز است كه در زمان حال، نوستالژي دارد!اسلوموشن اگر شكلي از خاطره است و به ياد آوردن، درست است. اگر لحظه مرگ است باز قابل فهم است، وگرنه بي معني است. حداكثر قشنگ است و بس ـ به خصوص با موسيقي. اسلوموشن POV مي خواهد.
اسلوموشن هاي بسياري از فيلم هاي وطني و فرنگي فقط دكوراتيوند اما بي معني. مداخله بي خودي فيلمسازند و ناتواني اش.

***

شخصيت ها: فيلم نه تنها قصه و پيرنگ ندارد، بلكه شخصيت پردازي هم ندارد ـ با اين بهانه و توجيه ـ كه كسي زياد ديده نشود، همه ديده شوند!

آدم هاي فيلم هيچ يك به شخصيت بدل نمي شوند؛ پس همذات پنداري ما را نيز بر نمي انگيزند؛ حتي پسند و دايي. از پسند آغاز كنيم كه محور فيلم است. از اين دختر جوان مثلاً سنتي چه مي بينيم؟ مهرباني نمايشي، پي در پي سرخ و سفيد شدن، لبخند و گاهي غم بي دليل. مرتب موبايل به گوش به بك گراند مي رود كه ما نشنويم. براي دايي سفره مي اندازد، نان داغ مي كند، غذا مي برد، زن دايي را شب عقدكنان استحمام مي كند، تاب مي خورد و سيب مي كند (با حركت آهسته). رفتارش هيچ حس و شناختي از يك دختر سنتي ايراني امروزي به ما نمي دهد. اگر با حجب و حيا است، چرا سيني غذاي قاسم را مي برد و پايش هم به فرش مي گيرد و سيني از دستش مي افتد. چرا به عقد كسي درمي آيد كه در فرنگ است؟ مادرش خواسته؟ آن مرد چگونه آدمي است؟ حتي خانواده او را هم نمي شناسيم. اگر شيفته داماد است كه مرتب موبايل به دست با او خوش و بش مي كند و موبايلش هم آهنگ عروسي مي زند، انگليسي مي خواند كه برود، پس چرا در آخر به ناگه رأي خود را برمي گرداند، چون دايي مرده؟ 

مگر او دختر سنتي نيست و نبايد با بزرگتر حداقل مشورت كند؟چرا نخواسته با قاسم ازدواج كند؟ چرا بساط عقدش را پنهان مي كند و بعد از رفتن قاسم، از انفعال به در مي آيد و در حركتي سريع و نمايشي چادر بر مي دارد، فانوس به دست به كوچه مي زند و در جست وجوي قاسم روانه مي شود. خوب شد قاسم را نيافت، كه اگر مي يافت، فيلم چه مي كرد؟ اصلاً چرا مي خواهد از اين خانه و خانواده بكند؟ خسته از خانه و سنت است يا گيج و گول و فاقد آگاهي و بينش و منش؟ شخصيتي مقوايي است و عروسكي. هيچ تحول شخصيتي ندارد. تغيير رأيش در آخر نيز دفعي و بي منطق است. در لحظه جو زده شده و احساساتي. لباس سياهش هم تزئيني است؛ چيزي از انفعالش نمي كاهد. تنها چيزي كه از او به ياد مي ماند، تاب بازي و سيب كندن است در آرزوي ازدواج با مرد خارجه نشين و موسيقي نوستالژيك؛ همه اين چند كنش جاي شخصيت پردازي را نمي گيرد. به قول فيلمساز: «اصيل ترين و ايراني ترين» شخصيت فيلم، پسند است... اوج همه است، در ساحت بزرگ تري مي انديشد، قدر همه را مي داند...»

براي همين است كه مي خواهد مهاجرت كند؟ بگذريم كه فيلمساز اهل سنت و ماندن ما، خطر مهاجرت و تهديد آن را براي يك زندگي «منسجم اصيل» باز نمي كند و درباره آن خاموش مي ماند. تأييدش مي كند و پس مي گيرد.

چنين آدم منفعل و ناآگاهي چگونه «نماينده نسل جديد» است؟ اين است دفاع از نسل امروز «متكي به سنت» مدرنيزه شده؟ از مدرنيسم چه مي فهميم جز موبايل و لپ تاپ؟ عوض كردن لباس عروسي و پوشيدن رخت عزا در آخر، آيا هَپي اند است و ماندن در خانه و در سنت؟ يا عزاي ماندن و سنت را گرفته، و بن بست است؟

آدم هاي ديگر فيلم نيز همه از همين جنسند؛ حداكثر داراي يكي دو كنش.

از زن هاي فيلم كه حجم زيادي از فيلم را اشغال كرده اند چه مي دانيم؟ كِركِر خنده، جوك و مسخره بازي و غذا پختن كه وقت زيادي از ما مي گيرد. هيچ كدام با ديگري فرقي ندارد. مي شود ديالوگ هاي هركدام را به جاي ديگري گذاشت. فرقي نمي كند. همسر آخوند چه فرقي با همسر فالوده فروش يا بنا دارد؟

زن دايي كه از همه مسن تر است و حكم مادر بزرگ خانه را دارد، فردي است كم شنوا، حواس پرت و خرافاتي. اين يعني آلزايمر؟ آيا او كه فسيل، فاقد شعور و بي اثر است، ما در ايراني است؟ مادر پسند چي؟ او هم مانند زن دايي بي منش است و بي اثر. در جشن و عزا بيخودي غم زده است. بود و نبود هر دويشان يكي است.

و اما مرد ها: داماد ها، يك مشت آدم كج و كوله اند كه مرتب يا رقاصي مي كنند – حتماً به جاي زنهايشان – يا ديگ غذا مي آورند و سيني چاي و شربت و گاهي جوك SMS مي خوانند و همچون زنان ليچار مي گويند و مزه پراني مي كنند و با قابلمه رِنگ مي گيرند. هيچ كدام شغلي جدي ندارند. رفتارشان هم به شغل ادعايي شان نمي خورد. همه مثل هم اند و از همه مضحك تر آخوند مدرن شده بي عمامه سفيد پوش و بي سواد است كه مثلاً سرطان دارد.

سرطانش نمادين است؟ اهل نماز هم نيست- نماز صبح كه بماند- مگر پس از شنيدن خبر بيماري قلابي اش و مرگ دايي. در ميزانس مضحكي، گرچه مي گريد، مشغول از بر كردن نماز ميت است و با صلوات شمار تعداد غذاي مهمانان را مي گيرد.

بگذريم كه او سرطان دارد و دارد مي ميرد! آن ديگري هم در حال دزدي ابلهانه «گنج» زمين را مي كند اما به سبك فيلم فارسي به «ريشه ها» مي رسد.
و اما دايي كه صاحب خانه قديمي – و نماد آن! – است، از ابتدا قند مي شكند. به نشانه عزا؟ مواظب است كه قند ها هم اندازه در بيايند. اين يعني شخصيت پردازي؟ شكارچي بوده. شغلش اين بوده؟ چگونه زيسته؟ پول درآورده و...؟

سكوت ها، ادا ها، بد خلقي هايش، پيش پا افتاده و تيپيك است. شخصيت نمي شود.

زندگي و مرگ بي شفقت و دكوراتيو او هم هيچ حس همدردي ما را برنمي انگيزد. به صحنه مرگ او توجه كنيد كه به شوخي مي ماند و به كاريكاتور. يك حبه قند خفه اش مي كند و چقدر آنتي پاتيك و نه با شفقت؛ انگار فيلمساز هم مثل ما از او خوشش نمي آيد. در لحظه مرگ كلي پيچ و تاب مي خورد و به در و ديوار و پرده مي زند، اما وقتي تمام مي كند از نگاه پسند گويي نشسته خشك شده و بدل به يك مجسمه شده. اين چه مرگ حقيرانه و مضحكي است؟ شايد نمادين است؟ اين است احترام به سنت؟

چگونه مي شود با او همدردي كرد و در مرگش گريست؟ مخاطب كه نمي تواند، فيلمساز نيز، آدم هاي خانه چطور؟ كسي از آنها دايي را در زمان زندگي چندان تحويل نمي گيرد. شايد كمي پسند از سر عادت يا باج دادن. بعد از مرگ او، نحوه بردن جنازه اش را از يك اتاق به جاي ديگر بياد بياوريد. پيچيده در پتو در حركتي آهسته؛ و مچ پا بيرون از آن. گويي همه از شرش خلاص شده اند. فيلمساز نيز٫ چرا مراسم تشييع جنازه ندارد؟ فيلمساز نمي تواند برايش مراسم بگيرد، چون دوستش ندارد. حالا بايد همه بعد از رفتن او به دستور فيلمساز نمايش قدر شناسي بدهند.

دايي قبل از مرگ جمله قصاري نمادين! مي گويد: «اين خونه داره خراب ميشه. همين روز هاست كه سقفش هم رو سر ما بريزه». اما چيزي از خرابي و فرسودگي خانه در فيلم ديده نمي شود. جمله «نمادين» يعني اينكه سنت تمام است و مدرنيسم در راهه؟

به اين نمي گويند ابتذال فيلم فارسي؟

همين جا به خانه فيلم هم اشاره اي بكنيم. اين خانه نو به سبك قديم ساخته شده، ابداً يزدي نيست، شمالي است. وقتي در باز مي شود تا ته آن ديده مي شود، بدون اندروني و بيروني. از بچه ها و نوزاد ها بگذريم كه بيشتر آكسسوار صحنه اند، براي پر كردن محيط. نه نقشي دارند، نه شكلي گرفته اند. كي بچه كيست؟ چه فرقي مي كند اما رضا، بچگي فيلمساز است و موبايل هم دزديده. خب چكار كنيم؟ فيلم به سبك دره من.. جان فورد از نگاه اوست؟ شوخي نكنيد. مقايسه فورد با اين فيلم شوخي بي مزه اي است.

به صحنه اي اواخر فيلم برگرديم: پسر و دختر نوجوان -يا جوان – را با دو نوزاد دو قلوي در بغل بياد بياوريد. يعني آينده مشتركشان؟ اگر باز فيلم فارسي به يادمان بيايد، بد است و توهين؟ از بچه ها بگذريم. صحنه قورباغه بازي شان خوب است. همين.

خب تعداد زيادي زن و مرد و بچه فوج فوج به حياط قديمي ريخته مي شوند و احتمالاً ما قرار است آنها را بشناسيم، تا بتوانيم به روابطشان پي ببريم و به مسائل و درد ها و خوشي هايشان و چون چنين نمي شود و يا حتي اغلب نمي فهميم، يا به سختي متوجه مي شويم كه، كي همسر كيست. بگذريم از اينكه چرا فقط همين يك خانه سنتي فقط همانجا ست. جامعه چي؟ جامعه كجاي كار است؟ همينجا از سردبير محترم مجله فيلم تشكر كنم كه چارت خانوادگي فيلم بسيار كمك كننده است. پيشنهاد مي كنم حتماً در بروشور هاي راهنماي فيلم در سينما ها پخش شود.

به دليل ارائه اطلاعات ناچيز درباره آدم ها و روابط عاطفي شان و قهر و آشتي ها است كه چيزي و كسي به بار نمي نشيند. پس حسي از كار در نمي آيد. همه رو هوا مي مانند. اينطوري جمع ساخته نمي شود؛ جمع بي شكل چرا؟ جمع – و خانواده – وقتي شكل مي گيرند كه فرد و افراد شكل گرفته باشند. جمع بعد از فرد مي آيد. بد فهمي از فرش و مينياتور كار دست فيلم و فيلمساز داده. دره جان فورد را دوباره در نظر آوريد كه چگونه فرد و جمع ساخته مي شوند. كار معدن و شستشوي بعد از كار و ميز غذا كافي است.

يا فاني و الكساندر برگمان تك تك افراد خانه بزرگ شكل مي گيرند و ميز غذايشان و روابطشان، مسايلشان، دغدغه ها يشان، شادي و غمشان، مرگ و عشق و...
يا آماركورد فليني را به ياد بياوريد. شهر و فضاي آن همان ابتدا ساخته مي شود و پرسوناژ مي شود و آدم ها و خانواده نيز به سرعت. فيلم ها را دوباره ببينيم اما نه براي كپي كردن لحظه اي يا الماني يا...

همذات پنداري با آدم هايي كه نمي شناسيم و با آنها خويشاوندي نمي كنيم، ممكن نيست. همچنان وقتي از مادر در سينما حرف مي زنيم «مادر» فورد – در بسياري از فيلم هايش – به يادمان مي آيد و خانواده دره و خوشه ها و خانواده ازو در داستان توكيو و گل بهاري و...

مخاطب عام به ديدن يه حبه قند مي رود كه بخندد – به خصوص به بچه ها و حركات موزون مرد ها – و دمي بياسايد و اگر فروش به تنهايي ملاك بود، اخراجي ها ۲ حالا حالا جلوتر از همه است. مخاطب خاص هم كه تعابير عميقه و عجيب و غريب از فيلم استخراج مي كند، به جاي همذات پنداري با آدم ها و فضاي فيلم، به ياد خاطرات خويش مي افتد و با آن اينهماني مي كند نه با فيلم. يك جور فرار به عقب است و خود ارضايي.

فضاي مثلاً سنتي فيلم با چاشني تجدد – موبايل و لپ تاپ – خوشايند آدم هاي خسته از اوضاع است. آدم هايي كه نمي توانند تغيير – هرچند كوچك – در اوضاع بدهند. نوستالژي بازي بي خطر باچاشني برخي مظاهر مدرنيسم راه حل فيلم و اين آدم هاست. همه اين طيف فرياد مي زنند زنده باد سنت – ديروز – به اضافه رفاه و مصرف گرايي امروز.

يه حبه قند، با سطح و پلاستيك سنت حال مي كند – بدون فرهنگ آن – و با مظاهر آسان مدرن وارداتي.از سنت، آدم هايش، سطح و پلاستيك آنها را مي خواهد و از مدر نيت مصرف گرايي و رفاه نيم بند. از هيچ كدام، كار و زحمت نمي خواهد؛ فرهنگ نيز.

قند پرت كردن زن آخوند به زن دايي مسن در حال خواب از ترس مرگش، دفاع از سنت است و احترام به بزرگتر ها؟ دفاع از مادر است يا تحقير و توهين؟
در صحنه اي از فيلم، قبل از مراسم عقد، يكي از خواهر هاي پسند ساعتي به جليقه دايي مي آويزد. دايي مي گويد اينكه كار نمي كند. جواب مي شنود: چكار به كار كردنش داري، بنداز براي قشنگي.
 
به نظرم اين جمله كليد فيلم است: قشنگي بدون كار كرد

37 دیدگاه

۹۱/۱۱/۱۲

مسعود صدر
۹۱/۱۱/۲۷ - ۲۳:۵۷
3320
پاسخ
خوب گفتی رییس عزیز.
حسین
۹۱/۱۲/۱۹ - ۱۲:۳۹
3612

مثل همیشه بسیار عالی بود جناب فراستی. کاملا نقد شما را قبول دارم خصوصا اونجایی که اشاره کردید که این فیلم را نباید با با فیلم جانفورد قیاس کرد .یه قول شما سناریو و دیگر المانهای فیلم خیلی شلخته بودند واین المانها چنان بددر کنار هم قرار گرفته اند که من رغبتی برای دیدن سی دی دوم رو نداشتم اما فقط بدلیل نقد درست و واقعگرایانه شما سعی میکنم بقیه فیلم رو ببینم.جای تاسف هست که با کلی هزینه فیلم و بازی بازیگران توانا, این فیلم اینقدر ناتوان و کسل کننده درآمده.

مرتضــا . میمـــ
۹۲/۱۰/۲۹ - ۱۴:۰۰
43

سلام
متاسفانه هر دو طرف مخالف و موافق شما در خیلی از قضاوت ها به جای اینکه ببینن چی گفته میشه ، حواسشون به اینه که کی داره میگه.
شما هم بعضی از قسمت ها از برند "مسعود فراستی" استفاده می کنید و به جای آوردن دلیل ، متیجه رو بیان می کنید.
فعلا همین! .... باقی بقاتون!

علی
۹۲/۱۱/۲۱ - ۱۶:۰۵
23

آقا عالی بود

تازه سایتتو پیدا کردم

پاپیون
۹۱/۱۲/۲۶ - ۰۱:۴۶
527
پاسخ
سلام و درود بر مسعودفراستی
من همیشه می خواهم نقد شما را از ایدئولوژی و عقیده شخصی و سلیقه تان جدا کنم
گاهی هم تصور می کنم بیشتر یک تئوریسین برای سینمای اقلا ایران ایید تا منتقد
گرچه نقد ات هم واقعا نقد سره از ناسره است
ادبیات و فلسفه و هنر را بلدی فراستی عزیز
امشب می دیدم که در شو تلوزیونی7
جای حرفهای تو خیلی خالیست
گرچه متهم شدی از طرف مسعوداسپیلبرگ! به بی ادبی در نقد
و....
دلم سوخت شاید سالها بعد از بودنت
بازشناسانده شوی
آنهم از کلامت
مرد باسواد نقد سینمای ایران
فراستی عزیز
m
۹۱/۱۲/۲۷ - ۰۰:۲۶
162
پاسخ
m
m 1
۹۳/۲/۳۱ - ۱۵:۰۳
10

m 1

مهران
۹۱/۱۲/۲۸ - ۰۳:۲۵
421
پاسخ
عالی. عالی. عالی
از استاد ممنونم که چراغ راه سینما هستن
آرمان
۹۲/۱/۱ - ۱۹:۲۱
129
پاسخ
فیلم روایت نداشت ،ولی آیا نداشتن روایت کلان دلیل بد بودن فیلم است؟
در جایی گفتید فرهنگ اصیل ایرانی با این شلوغی ها جور نیست ، حتما اگر فیلم کمی ریتم کندتری داشت تبدیل میشد به یک اثر خنثی بی بو و خاصیت!
در ضمن شما که انقد دم از فرم می زنید چرا نقداتون ،بیشتر به مضمونه؟
نظرهای مخالف رو هم بذارید ، نه صرفا به به ...ها.
آریا
۹۲/۱/۱۶ - ۱۷:۲۸
322
پاسخ
درود بر متن جسورانه شما ، حرف دل ما را زدی...
منتظر نقد های بعدی شما بر فیلم های بیش از حد تحویل گرفته شده دیگر هم هستیم.
احسان
۹۲/۱/۲۴ - ۰۱:۰۲
53
پاسخ
سلام نظرتون رو در مورد فرش به هیچ عنوان قبول ندارم
محي الدين شاطري
۹۲/۲/۱۷ - ۱۲:۰۴
81
پاسخ
فيلم يك حبه قند نظريات شخصي نويسنده به زندگي عادي افراد روستايي دارد كه بيان گر فرهنگي از رسومات آن منتطقه ،وحالتي انتقاد جويانه به رسوماات غلط است وگا ه مشاهده مي كنيم كه در بعضي سكانس ها اين انتقاد خيلي واضح بيان مي گردد و در كل فيلم نامه خواستار اين است كه در زندگي شخصي ديواري سدمعبرماست كه كه اين ديوار همان رسومات است .ودر لايه ي بعد اشاره دارد كه رسومات تجربيات افراد قديمي است كه در دوران خود شايد كاربردي داشته اند و در اين دوره و حال كاربدي ندارند چرا كه وابسته به زندگي مدرنيزه هستند و به نظر خودا ين يك روش صحيح براي زندگي است يعني وابسته بودن وحيات بهتري داشتن در جامعه و فرهنگ غربي از بعد پيشرفت .به نظر بنده و جمعي از دوستان طلاب اين فيلم يك فيلم بي ارزش و پر از افكارات شخصي يك نويسنده است كه خواستار اين است كه به خورد افكار بيننده بدهد و روايت جالبي را بيان گر نيست.
رضا
۹۲/۲/۲۳ - ۰۰:۲۷
510
پاسخ
سلام.خسته نباشید.راستش همه متن رو نخوندم چون خیلی طولانی بود.ولی اوجاهایی روکه خوندم باهات موافقم.فیلم یک چیز مزخرف بی خاصیتی بود. اصلا حیف وقت.فیلمی که حرف نزند ونظرنداشته باشد به درد نمی خورد.
ارسلان
۹۲/۳/۲۹ - ۰۹:۳۸
34
پاسخ
استاد نقدتون حرف نداشت.به نظر بنده فیلم نمیخواست راه حل بده فقط شرایط حال رو بررسی کرد وبه تصویر کشید. استاد توضیحتون فوق العاده بود.استاد همون طور که در مجله مثلث فرموده بودین که فیلم باید فرم داشته باشه به نظرم کارگردان توی این فیلم میخواست دوربینش نگاهی شاعرانه داشته باشه که به قول معروف شما این کار تو شعر درسته اما داخل سینما جواب نمیده هر چند اگه ادم بیکار باشه میتونه چندین ساعت وقت بذاره روی این فیلم واز نگاه شاعرانه به خصوص شعر اول فیلم فیلم رو بفهمه اما اکثر مردم تو سینما وقت وحالشو ندارن واصلا سینما چنین مدیومی نیست.فیلم خیلی سختی بود به سختی میشد فهمیدش ولی حالا که از لحاظ شعر بودن فهمیدمش(فهمیدیم چه شعری!) ازلحاظ پاسخ گیری پاسخی ندیدم تهش شاید جوابش یه سنتی مذهبی منتظر باشه ولی چطوریشو نفهمیم اخرش چی باید بکنیم.شاید به خاطر وضع کلی اجتماعمون باشه اوضاعمون نسبت به خودمون و فرهنگمون خیلی خرابه وقتی که کارگردانمون نمیتونه جواب پیدا کنه وای به حال نسل ایندمون تازه باید اینو هم اضافه کرد که تازه سوالشم به زبان فارگلیسی مطرح کرده .با دوستان که فیلمو دیدیم همگی در یه نکته مشترک بودن که برای بار اول اصلا کسی فیلم رو نفهمید چی میخواد بگه منم که چند بار دیدمش فقط بخاطر چند تا کلیپ قشنگش بود که فهمیدم چی میخواد بگه.اگه فلم شاعرانه است پس چرا این همه جزئیات الکی و بیخود داره اگه هم فیلمه پس چرا شاعرانس معلوم نیست کارگردان با خودش چند چنده!
مرتضی
۹۲/۳/۲۹ - ۱۹:۳۴
23
پاسخ
جمله آخر بهترین توصیف درباره این فیلمه. قشنگی بدون کارکرد. دو سال پیش وقتی نقد شما رو ار در هفت دیدم و در سینما نگاه کردم اصلا از فیلم خوشم نیومد. تو این بین یادداشتی هم این یاددشات رو در یک سایت خوندم. بعد یا چند نفر که فیلم رو دیده بودند و دوست داشتند، وارد بحث شدم. سعی می‌کردم کمی از محفوضات خودم و کمی هم از این یادداشت عاریه بگیرم و دلیل مخالفتم رو بگم. اما وقتی از نظرات خودم می‌خواستم بگذرم و جملات این یادداشت رو بگم، به غیر از کلیاتش نمی‌تونستم چیز بیشتری بگم. ادبیات سخت شاید علت اصلی به یاد نیاوردن بود.
فایزه
۹۲/۴/۵ - ۰۱:۵۰
209
پاسخ
چرا با همه دعواداری !دلم میخواد یک فیلم بسازی که درامده باشه!

رضا
۹۲/۴/۵ - ۱۹:۰۰
47
پاسخ
اقا من دو بار اين فيلو ديدم و حس خوبي داشتم ، نمي گم عاليه ولي همين قدر قوي بوده كه اين حس بده كه نقدش كني و ما فيلمي كه اصلا حسش باشه ادم نقدش كنه كم داريم اينو يادمون باشه. و نگيم كه بهتر بود نمي ساخت بگيم اميدوارم بعدي رو بهتر بسازه
شهرام
۹۲/۷/۶ - ۲۳:۵۰
85

فیلم اونقدر خوب هست که فراستی درباره اش مینویسه

علی
۹۲/۴/۹ - ۲۰:۰۰
337
پاسخ
به بهترین فیلم تاریخ سینمای ایران هرچه بد بگویید تاثیری در جایگاه آن نزد مخاطبین ندارد
علی تاجیک
۹۲/۴/۲۰ - ۱۲:۱۶
2910
پاسخ
دیگر شک ندارم که شما از یک بیماری روانی رنج می برید....
مصطفی نظرزاده
۹۲/۴/۲۹ - ۱۸:۲۲
29
پاسخ
کسانی که از فیلم دفاع می کنن کافیه لحظه مرگ دایی را به یاد بیاورن یا یه بار از اول ببیننش. از نمایش کامل و با جزییات مرگ یه آدم رو پرده سینما ذره ای حس به آدم دست نمی ده! حتی می شه نشست و بهش خندید.
در نیومدن یعنی همین! در نیومدن یه چیزی نیست که آقای فراستی یا هر منتقد دیگه ای تعیین کنه در نیومدن یعنی اثر گذار نبودن یعنی فایده ای نداشتن.
علیرضا درویش
۹۳/۱۰/۳۰ - ۱۶:۲۱
13

ما که خندیدیم و گفتیم پیرمرد احمق حقش بود مثل بچه ها با قند خلبازی در می آره. تنها پیام اخلاقی فیلم همین بود: بچه کوچولو های دماغو و پیرمرد های بی دست و پا با قند و ...بازی های اضافی نکنند!

احمد رضا
۹۲/۶/۲۱ - ۱۲:۱۳
11
پاسخ
به نظر من اگر احتمالا فیلمساز و طرفداران فیلم ادعای " سنتی" بودن فیلم رو مطرح نمی کردن بهتر میشد فیلم رو قبول کرد صرفا به دلیل یه سری المان های نوستالژیکش و به اینکه بعضی لحظه ها تو رو به خنده میندازه و شاید گریه ولی بر خلاف ادعای فیلم ساز اصلا سنت گرا نیست و همین دلیل کافیه که فیلم و فیلمساز رو قبول نکرد چون خود میرکریمی هم داره تناقض گویی میکنه با این فیلم .من بعد دیدن فیلم تو سینما هم همین نظرم بود که فیلم اصلا سنتی نیست دلیل اصلی شم شیوه ازدواج غیابی! بود (این چه جور "سنت" ی ؟!!) با خوندن این نقد هم به احساسم بعد از دیدن فیلم مطمئن تر شدم. آقای فراستی به درستی به دوربین رو دستو رنگ پردازی و شخصیت ها اشاره کردن .
amin
۹۲/۶/۳۰ - ۲۳:۳۹
117
پاسخ
اصلا با میرکریمی خوب نیستی
یعنی این فیلم از 8دقیقه تا پاییز که با کارگردانش اونجوری خوش وبش میکردی بدتره که با وینچستر داری ترورش میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
میدونم که از الان داری نقشه ترور چمران حاتمی کیا و محمد(ص)مجیدی رو میکشی
amin
۹۲/۷/۵ - ۲۲:۲۶
94
پاسخ
میدونستم نظرمو ثبت نمیکنی
حقیقت تلخه ولی یادت باشه دارو هم تلخه
برای بهبودی باید تحمل تلخی رو داشت اگر نه که ...
حالا این کامنتو برای رفع اتهام ثبت میکنی ، شایدم لج کنی
امین لطیفی
۹۲/۸/۲۵ - ۰۰:۱۹
01

:)

آرش
۹۲/۷/۳۰ - ۱۶:۱۸
24
پاسخ
همونطور که تو سینما فقط با فیلم طرفیم نه با فیلمساز و فیلمو با خود فیلم نقد میکنن نه با چیز دیگری . در رابطه با نظرات منتقدین هم بایست مانند یک اثر برخورد بشه. اگه کسی مدعی هست نظر منتقدی ایراد داره با علم سینما و دلیل و منطق اونو کلا حذفش کنه , نه اینکه با توهین و تهمت و برچسب زدن به شخص منتقد تلاش کنه نقدش رو بی اثر کنه . متاسفانه غالب کسانی که درباره نقدهای فراستی نظر میدن ( عامه مردم و برخی اهالی سینما ) فقط با توهین و تهمت به فراستی سعی میکنن تخریبش کنن .ما همیشه خودمون نخبه هامون رو ازبین بردیم .
مجید
۹۲/۱۱/۲۵ - ۰۱:۱۵
22
پاسخ
مرسی مسعود جون عالی بود
فقط کاش راجع به نمایش نامه بیشتر توضیح میدادی
قبل اینم که بری تو جزییات یه ساده توضیح میدادی نقدتو ملت بفهمن مرسی
نادیه
۹۳/۶/۲۲ - ۲۰:۰۲
10
پاسخ
سلام . مشکل آقای میرکریمی اینه که برای ساخت فیلم همیشه عجله می کنه . فیلم می تونست حرف برای گفتن داشته باشه اما الکن موند . سنت و مدرنیته در ایران حرف کوچیکی نیست که با یه فیلمنامه ی سردستی بشه مطرحش کرد . اما جناب فراستی از شما گله دارم . شما وقتی با این وسواس و ریزبینی فیلم به ظاهر فاخر آقای میرکریمی رو تحلیل می کنید ، چرا از اون دسته فیلمهای فاجعه ، هواداری می کنید . شما به عنوان یه منتقد اندیشمند باید اونها رو خاک شیر کنید !
مازیار ملک آرا
۹۳/۸/۱۴ - ۱۴:۳۳
02
پاسخ
کل نقد به درستی در پاراگراف آخر خلاصه شده قشنگی بدون کارکرد
نقد هوشمندانه و دقیقی بود چندی پیش در شهر کتاب با کتاب فیلمنانه یک حبه قند روبرو شدم کتابی بسیار نفیس با جلد گالینگور و طلا کوب و برجسته ،صفحات گلاسه .گویی کتاب نقاشی است برای هدیه دادن . به نظر من فیلم هم فقط یک تابلوی نقاشی بود تابلوی زیبایی بود اما فیلم نمیدانم.
پیچازی
۹۳/۸/۲۹ - ۱۸:۳۹
5126
پاسخ
فکر نمیکنم شما در حدی باشید که اشعار سپهری را سطحی تلقی کنید
رویا از قم
۹۳/۱۱/۱ - ۱۸:۰۰
162
پاسخ
تو رو کی خواهند شناخت؟نمی دونم ولی واقعا نظیر نداری و ای کاش که در زمان حیاتت شناخته بشی آقا مسعود گل.
رویا از قم
۹۳/۱۲/۱۹ - ۲۳:۴۳
02
پاسخ
سلام به آقا مسعود گل.من واقعا با خواندن این نقدهای منصفانه ات حالم خوب می شود و همانطور که در پیام قبلی نوشتم کاش این سینماگرنماهای ایرانی درس نخوان و بی مسوولیت هرهری مسلک ، در زمان حیاتت تو رو بشناسند و از وجودت بهره ببرند.نه آنکه بعد از وفاتت (خدا نیاره آن روز را) توی تلویزیون جمع بشن و هی وا اسفا وا دریغا بکنن....اه واقعا خاک بر سر مرده پرستی و جهالت.
محمدحسين
۹۴/۵/۲۲ - ۱۲:۲۲
01
پاسخ
و يه حبه قند در فيلم يعني: سه كليپ اسلوموشن سنت گرا و نيمه نوستالژيك با والسي غربي، تاب سواري، پرتاب هندوانه و سيب و خيار و گوجه به حوض خانه در حركت آهسته، كِركِر خنده هاي زنان چادر به سر، حركات موزون و ناموزون مردان بيكاره با لهجه هاي مثلاً محلي، قورباغه بازي كودكان، موبايل بازي ، قند شكستن، آشپزي و مراسم نصفه و نيمه عروسي و عزا به سبك و سياق ايرانيان عزيز مقيم خارج از كشور!فيلم علي رغم ادعاي ايراني، ملي و اصيل بودن ـ هم در فرم، هم در محتوا ـ فيلم ايراني و اصيلي نيست. فيلمي است فرم زده، بي معنا، بي سر و ته، شلوغ كار و دغل؛ فاقد قصه، روايت و روايت گري؛ فاقد تعليق، شخصيت پردازي و فاقد ساختار.

با اين تيكه خيييلي حال كردم .
سولماز
۹۴/۹/۵ - ۱۱:۰۰
02
پاسخ
در صحنه اي از فيلم، قبل از مراسم عقد، يكي از خواهر هاي پسند ساعتي به جليقه دايي مي آويزد. دايي مي گويد اينكه كار نمي كند. جواب مي شنود: چكار به كار كردنش داري، بنداز براي قشنگي.

به نظرم اين جمله كليد فيلم است: قشنگي بدون كار كرد
این جمله رو خیلی دوست دارم
باران
۹۵/۱/۱۳ - ۱۱:۳۵
00
پاسخ
آقای فراستی خسته نباشید، امیدوارم واقعا همه ی نظرات اینجا رو بخونید، میخواستم خواهش کنم در صورت امکان مطالبی رو که می نویسید یا در مصاحبه ها و برنامه های تلویزیون میگید کمی ساده تر طوری که به قول یه عده برای مخاطب عام قابل فهم تر باشه بفرمایید...من از شما یاد میگیرم، درسته که اگه میخوام بفهمم خوب خودم برم بارها و بارها بخونم تا بفهمم و شاید اصلا درست نباشه به نویسنده ی یک مطلب بگی چطور بنویس یا لحنت رو عوض کن یا هر چی، اما باور بفرمایید من این کارو میکنم، چندبار میخونم، سعی میکنم بهش فکر کنم یا برم دنبالش، اما راستش وقتی دیدم اینجا به نحوی به شما دسترسی پیدا کردم این جسارتو به خرج دادم...
محسن عزیزی
۹۵/۴/۲۲ - ۱۹:۰۱
00
پاسخ
چقدر زیبا بود این نقد ... کاش این نقدو فیلم میکردن.... انصافا منو ارضا کرد چون بعد از دیدن این فیلم می خواستم داد بزنم که ای خاک بر سر ما که باز گول خوردیم .... نه سرگرم شدیم نه هنر دیدیم نه صنعت نه هیچی ..... خیلی لطف دارین که میگین قشنگی بدون کارکرد ......
All Rights Reserved by MassoudFarassati.com 2012

© Deyhim

info@massoudfarassati.com